تبليغاتX
محمد فتاحی

محمد فتاحی

سردبیر نشر یه الکترونیکی پاسخ

::آغازين وبلاگ::

 

درباره

محمد فتاحی

m.fatahi@gmail.com
004407881885815

 

طراح قالب

طراح قالب

 

پشتيباني

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

منصور اسانلو و میلیتانت های رفرمییست

 

منصور اسانلو و میلیتانت های رفرمییست

منصور اسانلو و میلیتانت های رفرمییست
پاسخی به انتقادات وارده به سفر و حضور اسانلو در خارج
محمد فتاحی
ژوئن ۰۷
M.FATAHI@GMAIL.COM

به دنبال شرکت آقای منصور اسانلو در کنفرانس اتحادیه های کارگری ترانسپورت در ماه جاری میلادی انتقادات و اعتراضاتی را متوجه خود کرده است. در سایت آزادی بیان تا این لحظه دو مقاله درج شده است؛ یکی به امضای " فعالین جنبش لغو کار مزدی" و با عنوان؛ "شرکت اسانلو در ITF ، میعاد توافق بورژازی ایران و غرب، ..." است. جوهر این اعتراض نامه را می شود در این پاراگراف متن مکتوب آنها دید؛  "خواست حضور اسانلو در اجلاس ای ال او، آی سی اف تی ی، ای تی اف و ... خواست بورژوازی امریکا، خواست دولتهای عضو اتحادیه اروپا، شرط عضویت ایران در صندوق بین المللی پول، خواست اتحادیه های کارگری سرسپرده  به نظام سرمایه داری، خواست سناتورهای جمهوریخواه و دموکرات ایالات متحده است. مسأله حمایت از سندیکای واحد بعنوان نماد سندیکاسازی  سرمایه سالارانه علیه هر جنب و جوش ضد سرمایه داری طبقه کارگر ایران، بعنوان پایگاه حضور مستقیم رفرمیسم راست ارتجاعی سندیکالیستی در قلب جنبش کارگری ایران و بعنوان یک تکیه گاه موثق بورژوازی بین المللی برای رتق و فتق مناقشات درونی خود با دولت بورژوازی ایران راهکار مشترک همه این دولتها و قدرت هاست. آمادگی دولت بورژوازی ایران برای اعزام این سوگلی سندیکاسازی بورژوازی غرب به فدراسیون جهانی حمل و نقل گامی است که این رژیم در پاسخ خواست این مجامع و دولتها، با هدف نشان دادن حسن نیت برای عقب نشینی در مقابل چشمداشت های آنان و به امید جلب حمایت آنها برای کسب توان مقابله مؤثرتر با طبقه کارگر ایران و سرکوب باز هم گسترده تر مبارزات توده های کارگر بر می دارد."
شفافیت موجود در این نوشته برای دوست و دشمن در جنبش کارگری، آنرا از هرگونه نقدی بی نیاز نموده است. این را باید به ای میل آنها فرستاد که در ایران دستی در سازماندهی کارگری دارند، تا در صورت وقت و حوصله صدای اعتراض این " فعالین جنبش لغو کار مزدی" را بشنوند و خط و خطوط شان  را خوب بشناسند. همین!

نوشته دیگر در همین رابطه خوشبختانه با امضای مشخص و متعلق به آقای فرهاد شعبانی است، که مینویسد؛
"برای من بعنوان یکی از فعالین جنبش کارگری ایران، خروج اسانلو در این شرایط و به این شیوه، قرار گرفتنش در کنار مهدی کوهستانی نژاد همکار مرکز همبستگی آمریکائی، تبلیغ پیدایش صعه صدر در ذهنیت و عملکرد سران رژیم و تبلیغ اصول قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ابهام برانگیز و جای نگرانی است."

نوشته آقای شعبانی اما متاسفانه توضیح میخواهد. سالهاست که کمپین های متعددی در خارج کشور خواهان اخراج نمایندگان تشکل های کارگری دست ساز رژیم از مجامع بین المللی و دعوت از نمایندگان واقعی تشکل های کارگری از ایران بوده است. اولین کسی که به عنوان نماینده یک تشکل واقعی کارگری از ایران امکان حضور در این مجامع را پیدا کرده است، مورد بازخواست قرار میگیرد که چرا و چگونه این حضور ممکن شده است. با این حساب هر فعال کارگری که به دنبال جنگ و گریز و زندان و شکنجه و تحمیل تشکل علنی امکان سفر و حضور در مجامع بین المللی را پیدا کرد، باید به فعالین کارگری امثال آقای شعبانی حساب پس بدهد! خواننده این سطور خود را در موقعیت اسانلو به عنوان رهبری جنگیده، خونی شده و زبان بریده  کارگری قرار دهد، و حالا که امکان سر بلند کردن یافته، در مقابل مدعیان امثال آقای شعبانی خود را در موقعیت پاسخگو ببیند. چه احساسی به شما دست میدهد؟

نگرانی دیگر من از ابراز "نگرانی" آقای شعبانی از قرار گرفتن اسانلو در کنار آقای مهدی کوهستانی نژاد است، که به گفته آقای شعبانی همکار مرکز همبستگی آمریکایی است. سوال اول من از امثال آقای شعبانی این است که اعلام این مسئله کمک به یک پرونده سازی برای اسانلو نیست؟ نگران نیست که جمهوری اسلامی همین "ابهامات" ایشان را برای یک پرونده سازی علیه وی بکار ببرد؟ به گفته آقای اسانلو، آقای مهدی کوهستانی به عنوان نماینده خاورمیانه کنگره کار کانادا و در موقعیت مترجم ایشان را همراهی کرده است. سوال من این است که آقای شعبانی چه نفعی دارد که  این رابطه را طور دیگری معنی کند؟
اصلا گیرم مهدی کوهستانی نژاد با هدف تاثیر بر فعالین کارگری انجام وظیفه مترجمی را تقبل کرده است. در اینصورت سوال من نوعی این است که آقای شعبانی هر نوع ظاهر شدن با همکاران موسسات آمریکایی را برای فعالین سیاسی ایرانی ممنوع میداند؟ در اینصورت چرا رابطه با دولت آمریکایی مستقر در عراق مشکوک و مورد اعتراض ایشان نیست؟  سازمان سیاسی متبوع آقای شعبانی در هنگام دفاع از تحرکات قوم پرستان آذری که برای سازماندهی فعالیت هایشان در ایران نه فقط از آمریکا که از میت ترکیه هم رسما کمک مالی دریافت میکنند، و این کار "ابهام" و "نگرانی" برای وی تولید نمیکند. ناسیونالیست های کرد نه فقط به طرح آمریکا برای ویرانی ایران که به سرباز "نقشه خاورمیانه بزرگ" بوش تبدیل شدند، و سازمان متبوع آقای شعبانی هم بدون ابراز نگرانی با آنها ظاهر میشد، به مناسبت پیروزی شان هم پیام می فرستاد و اصلا نگران ظاهر شدن و دوستی با آنها هم نبود. آقای شعبانی میتواند به "ابهام" من در مورد به دست گرفتن این استاندارد دوگانه برای ارزیابی های سیاسی اش جواب دهند؟

سوال آخر من در مورد "ابهام" دیگر آقای شعبانی بر سر "خروج اسانلو در این شرایط و به این شیوه" است. در سالهای اخیر سیل سفر فعالین سیاسی اجتماعی راست و بعضا هم چپ، به خارج کشور، در شرایط متفاوت سیاسی، تماما بدون ایجاد مانع از طرف رژیم اسلامی و " به این شیوه" انجام گرفته، و آنها هم شاهد سوال و ابهام کسی در مورد چگونگی سفرشان نبوده اند. در این وسط، سفر اسانلو تنها مورد سفر یک فعال کارگری به خارج کشور است. سوال من و "ابهام" من هم این است که چرا آقای شعبانی که خود را فعال جنبش کارگری معرفی میکند، چرا بویژه در مقابل چند و چون سفر وی این اندازه نگران و مبهم و ناروشن و خواستار پاسخ است؟ آیا من هم میتوانم نگران باشم که مشکل ایشان هم مثل مورد منتقدین اول به خاطر نگرانی از ضعیف شدن مبارزات "ضد سرمایه داری" کارگران و به تعویق افتادن "لغو کار مزدی" در اثر سفر اسانلو نبوده است؟
.
سندیکالیسم اسانلو و سنت رفرمیستی وی جای نقد روشن، صمیمانه و سوسیالیستی دارد. اسانلو حتی اگر سرنگونی طلب بشود، اگر توسط رشوه به مقامات به خارج کشور راه پیدا کرده باشد، اگر بعداز برگشت فورا دستگیر و زندان و شکنجه شود، اگر دشمنی خونی با آمریکا را به همه ثابت کند، اگر با تمام فعالین امثال آقای مهدی کوهستانی نژاد قطع رابطه کند، و اگر تمام ابهامات و سوالات طرح شده را پاسخ روشن و قانع کننده بدهد، سر سوزنی، مطلقا سر سوزنی از نقد سوسیالیستی به رفرمیسم و سندیکالیسم اسانلو کم نمیشود، اما سنت مبارزاتی و اعتراضی آقای شعبانی خلع سلاح شده و تسلیم است.  چپ ایران عادت دارد برای مبارزات ضد رژیمی فداکاری کند، آکسیون راه بیاندازد و به هیجان در آید، بدون اینکه به کارگر سودی برسد. فعال کارگری ایدآل این سنت کسی است که در شکل حرکت و اقدام میلیتانت و "سازش ناپذیر" است، بدون اینکه الزاما تغییری در زندگی واقعی کارگر ایجاد کند. دست یافتن به جنس سیاسی چنین فعالینی در مراکز عظیم کارگری ممکن نیست، به این دلیل ساده که کارگران شاغل در این مراکز را نمیتوان طبق اراده هر روز به آکسیون و سردادن  شعاری میلیتانت به خیابان کشاند. اینجا کار سوسیالیستی در اعماق و سازماندهی کمونیستی در میان شبکه فعالین و رهبران برای سازماندهی بزرگ و حرکت موثر با چشم انداز موفقیت معین میخواهد. این همان کاری است که جزو وظایف و مشغله های چپ سنتی ایران نیست. آنارکوسندیکالیسم عنوان دقیقی برای این سنت است، که در شکل و ظاهر میلیتانت و رادیکال است، اما در عمق از سازماندهی طبقاتی کارگر حول منافع و مطالبات سیاسی طبقاتی آن ناتوان و در دنیای واقعی دنباله رو رفرمیسم در جنبش کارگری  است. مشغولیات آکسیونی در حاشیه جنبش کارگری و تحویل صمیمانه مراکز اصلی صنعت و قدرت کارگر به گرایش رفرمیست، غیر سیاسی و امکان گرا نتیجه عملکرد همین سنت در مبارزه چپ است.
 اعتراض، سوال و ابهامات آقای شعبانی که اسانلو را به اندازه کافی ضدرژیم و ضد آمریکا نمیداند، بطور غریبی دل مشغولی های این سنت ضد رژیمی و آنارکوسندیکالیست  در درون چپ را به نمایش میگذارد.      


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 13:18 توسط محمد فتاحی | 

گفتگو با ديبا عليخانى درباره وضعيت نوجوانان در ايران

 

گفتگو با ديبا عليخانى درباره وضعيت نوجوانان در ايران

گفتگو با كورش مدرسى درباره موضوعات خرداد سال ٦٠،

 كشمكشها در فلسطين، قتلهاى ناموسى و جايزه به سلمان رشدى

تهيه كننده برنامه: محمد فتاحی

 

بخش اول     بخش دوم


+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 12:9 توسط محمد فتاحی | 

چپ و راست در کومه‌له،واقعا اختلاف بر سر چیست؟ جدل مینه حسامی و صلاح مازوجی

 چپ و راست در کومه‌له،واقعا اختلاف بر سر چیست؟ جدل مینه حسامی و صلاح مازوجی

 

محمد فتاحی مه ۰۷

مقدمه
جدل قلمی و علنی مینه حسامی و صلاح مازوجی از اعضای کمیته مرکزی کومه‌له تماشایی است، نه به خاطر وجود نکته تازه ای در آنها، بلکه به دلیل اعتماد به نفس اولی برای پیشبرد پروژه ای که خود وی در سالهای گذشته از دل بستن به آن عاجز ماند.

اختلاف نظر در کومه‌له بر سر فعالیت با یا بدون استفاده از عنوان حزب کمونیست ایران، نه پدیده جدیدی، که تاریخی چندین ساله دارد. سالهاست که این بحث میآید و میرود و تمام نمیشود. یک تفاوت امروزی بحث، ارائه علنی تر آن در سطح نشریات و سایت های اینترنتی است، که آنهم مدیون طمع نشریات ناسیونالیست کردستان عراق در فشار آوردن به لایه راست کومه‌له برای ابراز نظر علنی تر و پر سر و صدا تر است. روزنامه های "کرد" رفتند سراغ آنها تا از این طریق به خوانندگان شان بقبولانند که بحران موجود فقط پای احزاب راست را نگرفته است، چپ هم مشکل و معضل دارد. این تقلایی برای ایجاد تشویش در اذهان در مقابل رو آوری اجتماعی به چپ است...
راست درون کومه‌له بدنبال شکست پروژه زحمتکشان در تبدیل شدن به کومه‌له، و چند شقه شدن دمکرات، جدی تر از سابق به کومه‌له دل بسته و برای تبدیل آن به کومه‌له مد نظر خود وظیفه جدی تری قایل شده است.

در بحث جاری، جناح چپ درون کومه‌له از بقای عنوان "حزب کمونیست ایران" برای تن ندادن به تغییر در استراتژی کومه‌له استفاده میکند، در حالیکه دوستان جناح راست این سازمان مقابله با آن را برای خود یک منبع جذب نیرو در درون طیف این سازمان دیده اند. چپ این سنگر را محل ایستادگی در مقابل راست ارزیابی میکند، در حالیکه به دلیل مقوایی بودن خاکریزهای اطراف این نقطه ضعیف، راست هم آنرا محل بیشترین عملیات ایذائی واحدهای خود و در سوراخ کردن چپ یافته است. به این سنگر ظاهرا استراتژیک برای هر دو، بعدا برمیگردم، اما مثل هر جنگی در دنیای واقعی، هدف نه خود این سنگر، که فتح خود قلعه است.

زربافت خوش خط و خال کاک مینه در جوابیه اش به صلاح مازوجی دو نخ اصلی دارد. نفرت و خصومت. نفرت از منصور حکمت و خصومت در مقابل تاریخ کمونیستی این سازمان.
آنطوریکه از طرف نامبرده صراحتا اعلام میشود، هدف نه تسخیر ساده سازمان فعلی توسط هواداران "کومه‌له کردستانی"(ک ک)، که بازسازی آن به نفع آرمانها و اهداف کاملا متفاوت دیگریست. ایشان در بحث "دو درک متفاوت از کومه‌له" به روشنی مینویسد، "واقعیت این است که کومه‌له ای که رفیق صلاح از روی ذهن خویش میسازد، با کومه‌له ای که من از آن بحث کرده ام، زمین تا آسمان فرق دارد." کومه‌له ایدآل صلاح مازوجی همین است که هست؛ اگر کومه‌له دیگری میخواستند، جناح راست آن سازمان، بویژه به دنبال انشعاب زحمتکشانیها، ناتوان از ایجاد ممانعت جدی در مقابل آن است.
بنابراین برای رسیدن به آن کومه‌له متفاوت کاک مینه، کومه‌له فعلی باید زمین تا آسمان تغییر کند. برای این کار هم نه فقط بازسازی در شکل و عنوان، که باید پاکسازی سیاسی ایدئولوژیک بشود. برای این هدف ساختمان کومه‌له باید از بار سنگین تاریخی که "دست ساز" منصور حکمت است، تخلیه شود. برای آنهم باید تک تک آثار وی، از "عضویت کارگری، سیاست سازماندهی، استراتژی کنگره ششم کومه‌له، بیانیه حقوق پایه ای مردم در کردستان، شعار استراتژیک آزادی، برابری، حکومت کارگری ... و تک تک مقالات و نوشته ها و کتب و اسناد آن دوره رسما دور ریخته و از اذهان و تاریخ آن پاک شوند. تکرار داستان ملال آور سرزنش به خاطر افتخار همسنگری با حکمت و قرائت صدها باره دست نوشته های کهنه کاک عبدالله، و رگبار مکرر این جنگنده عصبی حتی به سایه خود از ترس نزدیکی مجدد این شبح خوفناک، در خدمت یک خانه تکانی سیاسی تاریخی است.
آقای حسامی در بحث کومه‌له ای که آرزو دارد، مینویسد: "کومه‌له مد نظر ما ادامه و تکامل طبیعی کومه‌له ایست که رفیق فواد مصطفی سلطانی در راس آن قرار داشت...". عبارت "تکامل طبیعی" را باید به دقت مد نظر گرفت.
این یعنی دوره ای که کومه‌له به غیراز یک جهتگیری کلی چیزی نگفته است. دوره ای که کومه‌له تقریبا یک کپی تمام عیار از "کومه‌له رنجدران" زیر هدایت سیاسی نوشیروان مصطفی، یعنی کسی است که بعدها نوشت که هیچگاه به کمونیسم و مارکسیسم عقیده نداشته است. اصطلاح کردی "سرکردایتی"(رهبری) در اوایل کومه‌له هم از عناوین مورد استفاده آنها به عاریت گرفته شده بود. خود کادرهای رهبری کومه‌له هم برای کسب تجربه مدت های معینی در صفوف آن سازمان و اتحادیه میهنی کردستان مشغول انجام ماموریت بوده اند. این یعنی دوره قبل از کنگره دوم و سوم کومه‌له که هنوز حزب کمونیست ایران تشکیل نشده بوده است، و کومه‌له از نظر وی میتوانست با طی کردن روند "تکامل طبیعی" به همان پدیده ای تبدیل شود که کومه‌له رنجدران کردستان عراق در درون اتحادیه میهنی به سمت نیروی امروزی دگردیسی پیدا کرد. در این بحث تنها جایی که مینه حسامی منتقد عبدالله مهتدی ظاهر میشود، دوره کنگره های دوم و سوم این سازمان زیر سایه نقش موثر عبدالله مهتدی کمونیست است، که در به چپ چرخیدن این سازمان و در پیش گرفتن یک استراتژی کمونیستی تاثیر مهم و انکارناپذیر داشته است. مینه حسامی آن دوره ها را جزو روند رو به رشد "طبیعی" ارزیابی نمیکند. از نظر وی از این مقطع به بعد، گرایشی غیر خودی و بیگانه با "کومه‌له خودمانی" وارد حیات آن سازمان شده، که با داست کاری در آن، آنرا از مسیر "طبیعی" خود منحرف میکند.
کومه‌له قبل از "دست کاری" و "منحرف" شدن توسط خط حکمت، علیرغم کارهای عظیمی که کرده بود، هنوز به کارگر رجوع نکرده و به فکر سازماندهی آن طبقه نیفتاده بود، هنوز علیه مذهب دهن نگشوده بود، هنوز به زن اجازه ورود به صفوف پیشمرگانش را نداده بود، و در کنار اینها به نماینده سازمان مذهبی مجاهدین خلق، مسعود رجوی هم به عنوان نماینده مردم کردستان رای داده بود.


با این سابقه، اگر کسی برود و خدمت مینه حسامی عرض کند که فواد مصطفی سلطانی خود را کمونیست میدانست و آرزوی تابیدن خورشید حزب کمونیست را داشت و در آینده برایش میکوشید، جواب میگیرد که چه معلوم کاک فواد امروز جواب امثال ایشان و عبدالله مهتدی را به استراتژی کومه‌له امروز نمیداد؟ اگر تعصب ایدئولوژیک چشم واقعبین ما را نتواند کور کند، این یک پاسخ واقعی است. فواد، آن انسان بزرگ عصر خود سالهاست در "تاله سوار" در کنار بقیه عزیزان کمونیستش آرمیده است. او درست مثل حکمت و مارکس و بقیه بزرگان این جنبش مسؤلیتی در قبال کار و نقش آیندگانی که به اسم او به سیم آخر زده اند، ندارد. کومه‌له امروز را به همین دلیل، نه فؤاد و حکمت و مارکس، که توازن قوای فعلی دارندگان نقش در آن سازمان جهت میدهد.

در ادامه این نوشته، به دفاعیات جالب کاکه مینه از مارکس و انگلس و تئوری ساختن حزب کارگری وی خواهم پرداخت. نگاهی هم دقیق تر به کمپین ضد حکمتی ایشان برای بازسازی و پاکسازی کومه‌له و ادامه راهی که کاک عبدالله در نشریه "افق سوسیالیسم" برای ایجاد تغییرات ایدئولوژیک در کومه‌له آن زمان در پیش گرفت و در سایه سکوت چپ کومه‌له، آنرا تا چند متری فروش در بازار برد. همچنین به دفاعیات شورانگیز دوست عزیز صلاح مازوجی از حزبی که سالهاست تابلوی عنوانش را به ناحق بر سر در کومه‌له نصب کرده و از این طریق سیبلی برای تیراندازی های راست به تن کومه‌له تامین نموده، خواهم پرداخت. آنجا نشان خواهم داد که این دفاع پرهیجان از موجودی لاموجود، نه تعرضی به راست، که گریزی آشکار از یک دفاع روشن سوسیالیستی از کومه‌له ای شایسته آن تاریخ عظیم است.

ادامه دارد.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 20:37 توسط محمد فتاحی | 

زمینه های بازتولید ناسیونالیسم در کومه له

 

زمینه های بازتولید ناسیونالیسم در کومه له

محمد فتاحی، آوریل ۰۷

m.fatahi@gmail.com

علیرغم شکست و بی افقی ناسیونالیسم کرد، علیرغم بحران در احزاب ملی، چرا ناسیونالیسم یک سهامدار ثابت و یک مدعی ثابت قدم در حیات کومه له است ؟ چرا راست درون کومه‌له در هر تند پیچی به عنوان مشتری جدید سرنوشت آن سازمان پا به عرصه فعالیت با پرچم علنی میگذارد؟ جمع راست های درون کمیته مرکزی کومه‌له چرا باز هم سربلندتر از قبل مدعی‌اند؟ نکات زیر در پاسخ به این سؤال است.

کمونیسم کومه له یک کمونیسم ملی است. این موجبات اصلی زندگی مداوم ملی گرایی و ناسیونالیسم در این سازمان را فراهم میکند. منظور از کمونیسم ملی، ترکیب سیاسی کمونیسم و ناسیونالیسم است. سازمان های چپ ایرانی با تفاوت های کم و زیاد، و صرفنظر از رنگ ملی شان، مجموعا در این کاتاگوری قرار میگیرند. البته این خصلت عمومی چپ رادیکال(سنتی) در دنیای امروز است.  رابطه این چپ در درون کومه له بطور اخص در رابطه با ناسیونالیسم کرد است. ناسیونالیسم یک سهامدار ثابت دنیای این نوع چپ است. کومه له هم از این استثناء نیست.
 اما بگذارید به جای این حکم کلی، در یک نگاه به سیاست های رسمی این سازمان علل سهامدار بودن ناسیونالیسم در حیات کومه له را برشماریم:

جایگاه "حق ملل در تعیین سرنوشت خویش" در سیاست ناظر بر پراتیک کومه له

کومه له در سیاست استراتژیک خود اصل "حق ملل در تعیین سرنوشت خویش" را دنبال میکند. با این سیاست ایران مجمع الجزایر ملل ملون است، و سران خود گمارده این ملل هم حق دارند سرنوشت مردم منتسب به ملیت و قومیت شان را تعیین کنند. با این سیاست، سازمان ها و احزاب ملی و قومی نوع دمکرات و زحمتکشان کردستان در مناطق دیگر ایران و تحرکات سیاسی متاثر از آنها در جامعه مورد حمایت بی قید و شرط کومه له است. دفاع این سازمان از حرکت به شدت ارتجاعی و شبه فاشیستی آذربایجان، حرکات قومی الاحواز در خوزستان از این سیاست استراتژیک ناشی میشود. کومه له با این سیاست علیرغم عدم شرکتش در تشکل ملی- قومی "کنگره ملل ایران" عملا در کنار آنها و حامی تحرکات سیاسی متاثر از آنها قرار دارد. تنها تفاوت مخالفت کومه له با دخالت و حمله نظامی آمریکا در ایران، و نقش ابزاری این "کنگره" در خدمت سیاست های آمریکا برای ایجاد سناریوی سیاه در ایران است. این سیاست ناسیونالیسم را رسما شریک ثابت در کومه‌له میکند. یک عنصر اساسی در هم جنبشی کردن راست و چپ درون کومه‌له و زندگی آنها در یک بستر مشترک همین سیاست احترام همه جانبه به ملی گرایی در این سازمان است. در مجادلات علنی اخیر راست و چپ در کمیته مرکزی این سازمان، جواب صلاح مازوجی به مینه حسامی وقتی وارد تفاوت خود در مساله حق تعیین سرنوشت با وی میشود و میگوید ایران کشوری است کثیر الملله، پرده از هم بستری این چپ با ناسیونالیسم کرد درون خود بر میدارد. صلاح مازوجی در این مورد در مقابل ناسیونالیسم قومی کاملا سپر میاندازد و انگ سیاسی ناسیونالیسم بر مردمی که با زبانهای مختلف در کنار هم زندگی میکنند برسمیت می شناسد و هم موضعی و هم جنبشی بودن خود را با ناسیونالیسم کرد را بیان میکند.


 صدور شناسنامه ملی برای شهروندان جامعه
اشکال دیگر در سیاست کومه‌له تقسیم بندی مردم ایران به ملل و ملت، و صدور شناسنامه و هویت ملی به آحاد شهروندان این جامعه است. از نتایج تبعی این سیاست، برشماری مجموعه ای مختصات سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و... برای تعریف "ملت" است. با این سیاست، کارگر و سرمایه دار منتسب به ملل مد نظر کومه‌له اعضای یک مجموعه با منافع مشترک اند. با این سیاست کارگر کومه‌له ای باید بپذیرد که در کردستان همراه سرمایه دار کرد ملت کرد را تشکیل میدهد و از منفعت مشترک معین و مشخصی با این طبقه برخوردار است.
 
 این مسئله موجبات حمایت کومه‌له از فرهنگ ملی، سنن ملی، آداب و رسوم ملی و..بقیه فراورده های سیاسی فرهنگی ملی "ملت کرد" را فراهم میکند.  نتیجه عملی تر این سازش در جامعه، سازش کومه‌له با سنن کهنه ای است که زن و جوان در کردستان امروز با آن درگیر است. اگر کومه له در جنبش رهایی زن در کردستان ناتوان از جلب  فعالین آن عرصه به اتخاذ سیاست های خویش است، و اگر جوان چپ دانشجوی امروزی در دانشگاههای کردستان و خارج کردستان با شعار آزادی و برابری حرکت خود را به سیاست کومه له نزدیک نمیداند، ناشی از این سیاست کومه له در چسبیدن به سنن کهنه و عتیق ملی است. در تشکیلات علنی و اردوگاههای نظامی کومه له هم جای تنگ برای زنان، برخورد ناموس پرستانه و اخراج به اتهامات اخلاقی، همچنین محدودیت های سنتی در مقابل جوانان دختر و پسر ناشی از عملکرد این سیاست ملت گرایانه و ناسیونالیستی در عمق باورهای این سازمان است.

جایگاه ایدئولوژیک-شعاری شعار انقلاب کارگری در سیاست کومه‌له
کومه‌له در ردیف سازمانهای چپ هوادار انقلاب کارگری است. اما مثل بقیه چپ سنتی، این شعار استراتژیک قبل از اینکه قطب نمای سیاسی این سازمان در حرکت رو به پیش باشد، نشان یک تعلق ایدئولوژیک و یک تمایل سیاسی عقیدتی به آن است. به همین دلیل چپ درون کومه له دفاعی سنتی، غیر سیاسی و ایدئولوژیک از انقلاب کارگری دارد. این نوع چپ از اتخاذ تاکتیک برای رسیدن به آن استراتژی ناتوان است.  در فاصله امروز تا انقلاب کارگری، به جز دفاع از "حق ملل در تعیین سرنوشت" معلوم نیست کدام تاکتیک منتج از این استراتژی در پراتیک این سازمان نقش دارد. به دلیل همین ناتوانی از اتخاذ تاکتیک به موقع در برخورد به وقایع مختلف، دنباله رو مداوم اتفاقات است. برای برخورد به احتمالات گوناگون در سیاست ایران، و برای برخورد به امر سرنگونی در اشکال مختلف هم بی سیاست است. ظاهرا شعار خشک آزادی، برابری، حکومت کارگری جواب همه چیز است.  در مقطع ابتکار کورش مدرسی در تبدیل شعار آزادی، برابری به سیاست دخالتگرانه حککا، بعضی از کادرهای بالای کومه له همراه با بقیه چپ سنتی آنرا به نقد کشیده و بورژوایی نامیدند. در مقابل، کومه له مثل بقیه چپ در مقابل آن سکوت کرد. بعدها، توده ای شدن این شعار فاکتور اصلی در تحمیل خود به کومه له و بقیه چپ شد.
بعلاوه، کومه له نسبت به جنبش سرنگونی بی سیاست است. به همین دلیل کل اردوی این نوع چپ در مقابل اتفاقات جاری دنباله رو بی سیاست وقایع سیاسی روز است. نتیجتا، امروز جنبش قومی در فلان گوشه کشور حمایت میشود، فردا جنبش پشت آزادی و برابری، و پس فردا بسته به اتفاقات سیاسی آن روز جنبش و تحرک دیگری کومه‌له را به دنبال خود می کشد. این بی سیاستی چپ درون کومه له برای دخالت موثر در وقایع جاری به نوبه خود به سیاست راست در این سازمان میدان میدهد. وقتی جناح راست درون رهبری کومه‌له از نافعال بودن این سازمان در حمایت از "مبارزه ملل" انتقاد میکند، از فرصت غیبت سیاست روشن سوسیالیستی برای عملی کردن سیاست خود استفاده میکند. محیط جغرافیایی فعالیت کومه‌له یک ناسیونالیسم سنت دار و تاریخا جا افتاده دارد، که موجب فشار مداوم بر کومه‌له و پراتیک اجتماعی آن است. فشار ناسیونالیسم در بیرون و غیبت سیاست و تاکتیک دخالتگر سوسیالیستی از طرف چپ آن، زمینه دیگری برای بازتولید ناسیونالیسم در حیات این سازمان اند.

غیبت نقد جدی فدرالیسم در سیاست کومه‌له
 در کردستان نقد کومه له به فدرالیسم مطلقا در جهت افشای آن نیست. تمام انتقاد کومه له به این طرح، ناکافی بودن آن برای رفع ستم ملی در کردستان است. در حالیکه فدرالیسم پروژه ای برای خون پاشی به جامعه است، برای جنگ قومی در بخش عمده شهرهایی از کردستان و آذربایجان است که مردمان منتصب به دو ملیت در کنار هم زندگی میکنند. فدرالیسم پروژه بالکانیزه کردن ایران و طرح جنگ خونین در عمده ترین شهرهای ایران، منجمله در تهران برای تعیین هویت قومی و مشخص کردن مرزهای حکومت فدرال در این مناطق است. از طرف دیگر، طرح فدرالیستی برای تعیین مرزهای قومی سیستم فدرالی، تعیین هویت قومی ملی برای هر شهروندی را به یک ضرورت تبدیل میکند. این طرح هویت انسانی را قربانی هویت کاذبی میکند که به تبعیت عمر این سیستم، همیشگی و ابدی است. 

نبود مرزبندی با قوم پرستی سازمان زحمتکشان
 در مقابل سازمان زحمتکشان، نقد جدی به ناسیونالیسم آن ندارد. اگر آمریکایی گری زحمتکشان در این دوره و هواداری آن از پروژه دوم خرداد در دوره قبل را حذف کنید، انتقادات کومه له به آن بی رنگ است.
کومه له به قوم پرستی سازمان زحمتکشان انتقادی ندارد. سازمان زحمتکشان به تبعیت از قوم گرایی اش، استان ایلام و لرستان را هم جزو مناطق کردنشین کشور محسوب میکند. دلیل آنها برای تعیین این هویت، ارتباط قومی و خونی آن مردم با  " کرد" است! اگر ناسیونالیسم کرد زبان کردی را عنصر اصلی در تعیین هویت ملی میداند، مردم در مناطق نامبرده از این ویژگی هم بی بهره‌اند. نتیجتا هیچ مستمسکی به جز "خون" نمیتواند آنها را "کرد" کند. این است که از نظر ناسیونالیست های افراطی کرد، در رگ مردمان آن استانها "خون کرد" جاری است. تعقیب این سیاست در عمل به فاشیسم می انجامد، چون انسان را با تکیه بر تعلقات خونی و نژادی از هم جدا میکند.
عنصر دیگری که فاشیسم در سازمان زحمتکشان را بردوام میکند، تعریف پیوند سیاسی  این سازمان با اسم کومه له است. سازمان زحمتکشان یک سازمان تماما آمریکایی و در کنار مجاهدین یک عنصر سناریوی سیاه در ایران امروز است. اینها نه ادامه کنگره ها و سیاست ها و مصوبات رسمی سابق کومه له اند. نه ربطی به گوشه ای از استراتژی کومه له دارند. نتیجتا اینها هیچ راهی ندارند جز خود و هویت سیاسی خود را به "خون کومه له" آویزان کنند و به سیاست شهیدخوری روی بیاورد. تنها با اعتقاد به این پیوند خونی میشود سازمان سرهم بندی شده آنها را  آن کومه له ای نامید که در دهه بعداز حاکمیت جمهوری اسلامی تاریخ کردستان را متحول کرده است. شهیدخوری و آویزان کردن خود به جانباختگان تنها سوراخی است که به آنها مجال میدهد تا خود را به کومه له منتسب کنند. اینها مدعی اند که اگر سیاست و آرمان و اهداف آن شهدا به زحمتکشانیها بیربط است، ولی خون شان یکی است: خون کومه له ای! هیات هآی "حسن نیت" میانجیگر برای بردن کومه‌له به مسیر آمریکایی سازمان زحمتکشان بخشا از زاویه این "پیوند خونی" این دو سازمان برای نزدیک کردن شان به هم تقلای مذبوحانه میکنند.
ناتوانی در تشخیص این عناصر فاشیستی در سیاست و هویت سازمان زحمتکشان، موجب شده تا دوستان کومه له نقد ما به زحمتکشانیها را افراطی ارزیابی کنند.

در کنار اینها، تقسیم بندی جامعه ایران و دادن هویت ملی به آحاد شهروندان این جامعه، سیاست معتبر در  سازمان کومه له و زحمتکشان هر دو است. هر دو آنها ایران را سرزمین ملل و اقوام تعریف میکنند. مواضع مشترک آنها در قبال تحرکات قومی در گوشه و کنار کشور،  ناشی از همان ملی گرایی مشترک در آنهاست. گر مینه حسامی به نافعال بودن کومه‌له در عرصه حمایت از "حقوق ملل" انتقاد میکند، همین نقطه ضعف آنرا برای تعرض راست روانه به آن بدست گرفته است.
 

نقطه ضعف "حزب" داشتن
برای چپ درون کومه له "حزب کمونیست ایران" نه سنگری در دفاع از کمونیسم، که تابلویی برای توجیه عرض ادب خود به بارگاه ناسیونالیسم کرد، انجام هر نوع همکاری و ابراز دوستی ای با ناسیونالیسم کرد و احزاب مربوطه با توجیه "دیپلوماسی" بوده و هست. نیرو نگرفتن این "حزب" در خارج مرزهای کردستان نه ناشی از محل تولد رهبران آن، که بی ربطی آن به سیاست و چپ در ایران و نقش ابزاری آن در دست کومه‌له برای ایفای نقش در کردستان است. اینها اگر تحت نام کومه‌له فعالیت کنند، ناچار میشوند تفاوت های سیاسی خود با جریاناتی از نوع زحمتکشان را بیان کنند. زندگی زیر تابلوی حزب کمونیست ایران آنها را از انجام این کار معاف کرده است. چپ سطحی این سازمان البته واقعا فکر میکند بقای این اسم وسیله مصونت سازمان شان در مقابل ناسیونالیسم است، اما همین وجود لاوجود این "حزب" یک نقطه ضعف این چپ و سنگری برای تعرض مداوم راست به بهانه ناکارایی آن است.

ناتوانی در مقابله با راست،
علقه های جنبشی چپ و راست درون کومه‌له محکمتر از اختلافات و حتی جنگ و جدال مقطعی لفظی و غیر لفظی آنان با هم بوده و هست. به همین دلیل نبرد چپ علیه راست این سازمان با شمشیر چوبین است. این نوع مماشات سیستماتیک این چپ با راست درون خود، چشم طمع مداوم راست به آن سازمان را همیشه باز گذاشته است. بلند کردن  پرچم سال ۲۰۰۰ عبدالله مهتدی یک بار دیگر توسط عده ای دیگر درون کومه له تحت عنوان کومه له کردستانی، آنهم بعداز شکست پروژه زحمتکشانیها، نشان از عدم تحرک این چپ و تردیدها و ددولی ها و عدم قاطعیت این چپ در مقابل راست جدبد درون کومه له است. اینها از عدم قاطعیت این چپ در مقابل خود به نام کومه له چشم طمع دوخته اند. با شکست پروژه زحمتکشانیها در "بازسازی" یک کومه‌له کردی، راست جدید زیر علم "کومه‌له کردستانی" خواب احیای همان پروژه را اما در دوره جدید در پیش گرفته اند.
 درجه بنیانگذار و مرید و مرشد فواد بودن بعضی از اینها تنها تزئین بخش یک ادعای به شدت ضد فوادی در سیاست "کومه‌له کردستانی" آنهاست.

 البته در قدرت بودن ناسیونالیسم در کردستان عراق و ضعف کمونیسم در ایران و در نتیجه کم شدن فشار سیاسی ما روی آنها نیز به این وضعیت کمک میکند. مورد دوم مستقیما به ما حکمتیست ها و ضعف در فعالیت سیاسی نظامی ما برمیگردد. در کنار پیشروی جنبش آزادی و برابری در جامعه، سازماندهی یک گارد آزادی قدرتمندتر، یک فاکتور جدی در عقب راندن راست درون کومه‌له هم هست.  راست درون کومه‌له باید بداند که نه فقط  چپ در درون آن سازمان که حکمتیست ها را هم به جدال علیه خود دعوت کرده است. در ضمن باید ببینند که راه اندازی دوباره پروژه شکست خورده "کاک صلاح" در کومه‌له نه به تقویت، که به تضعیف شان می انجامد.



+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:26 توسط محمد فتاحی | 

حکمت در جدل ناسیونال کومه‌له‌ ها

 

حکمت در جدل ناسیونال کومه‌له‌ ها

محمد فتاحی
m.fatahi@gmail.com

آوریل ۰۷
عامل محرکه این نوشته کوتاه، جدل های طیف هایی از ناسیونالیست های چپ و راست در درون و بیرون کومه له فعلی با هم، و حمله هاى یک در میان به کمونیسم کارگری و منصور حکمت در جنگ جناحی شان برای تصاحب کومه له است. علیرغم تلون لایه های تاریخی ذخیره شده این خصومت کور علیه منصور حکمت در این جنگ، جنس  اما یکی است.

 آخرین نوشته معترض به حضور کمونیسم کارگری در کومه له شکایت نامه تنظیم شده به امضای دوست عزیز ستار اویهنگ در سایت آزادی بیان است. این نوشته، صرفنظر از موقعیت تشکیلاتی امضای پای آن، تمایلات طیف قابل توجهی از طیف کومه له ای های خارج کشور را نمایندگی میکند. این نوشته ضمن جدل با طیف مقابل خود، که از نظر نویسنده اش به سازمان زحمتکشان نزدیک ترند، به مصاحبه رضا مقدم  و فریدن ناظری در تلویزیون کومه له اعتراض کرده و شرط حضور آنها را انتقاد از حرکت شان در ترک کومه له در سالهای اواخر دهه نود میداند. از نظر این کومه له ایها، ترک داوطلبانه کادرهای کومه‌له در همراهی با منصور حکمت، خیانتی در حق کومه‌له و "خلق کرد" ارزیابی میشود. لذا مستوجب مجازاتند.
 ممنوعیت ترک آزادانه اعضا و کادرها از زاویه تقدس سازمانی، و فرقه گرایی غلیظ این سنت موضوع بحث فعلی من نیست. آنچه که جای سؤال است، علت سکوت همزمان با رضایت این نوع قلم از حضور مسؤلین حزب دمکرات کردستان ایران در همین تلویزیون کومه له است. همه میدانند که دمکرات در کردستان جنگی خونین و سرتاسری به کومه له تحمیل کرد. در آن جنگ در مواردی به اسیران کومه له ای، قبل از اعدام تجاوز و بعدا جنازه های اسیران اعدامی سوزانده شدند. صفی طولانی از بهترین رزمندگان کومه‌له در آن جنگ تحمیلی به خون خفتند.

صحنه اعتراض  کومه‌له ای های جنگی امروز در سنگربندی بسیار قاطع و سازش ناپذیر در مقابل کمونیست کارگری‌هایی که در حیات کومه‌له نقش داشتند، در عین حال درجه بالای لطافت، برادری و مدارای این دوستان خیلی رشید نسبت به آنها که از جنازه اسیران کومه‌له پشته ساختند، تماشایی است. ادامه خصومت و دشمنی با حزب دمکرات کردستان سیاست ایدآل من نیست، اما این ارزیابی در کومه له امروز که اولی ها را بیگانه و دومی ها را خودی میداند چرا جای سؤال در میان فعالین کومه‌له نیست؟ طیف رنگارنگ راست در درون و بیرون مرزهای کومه‌له تاکی فرصت دارد تا چهره خود را زیر پوشش خصومت با منصور حکمت گریم کند؟ این نکته یکم بود.
 

نکته دوم: 
نزد این طیف وقتی سازمان زحمتکشان مورد "انتقاد شدید" قرار میگیرد، تک تک رهبران این سازمان نه به عنوان ناسیونالیست و قوم پرست، که به عنوان اعضای سابق فراکسیون کمونیسم کارگری تکفیر میشوند. دوستان  معترض به عمد فراموش میکنند که نه فقط آنها، که نزدیک به تمام کادرها و اعضای آن زمان کومه‌له( به جز تعدادی کمتر از انگشتان یک دست)، علیرغم تمایل حکمت، عضو آن فراکسیون شدند. این یعنی منجمله دبیر اول فعلی کومه‌له و بقیه کادرهای باقیمانده آن زمان کومه‌له در صفوف امروز رهبری آن. بعلاوه این دوستان به عمد فراموش میکنند که آن زمان بارها از منصور حکمت شنیده‌اند که می گفت گرایش و خط وی علیرغم ادعای بقیه، نه باورهای مشترک، که گرایشی ضعیف و بشدت در اقلیت است. دوستان باز هم به عمد فراموش میکنند که از نظر صاحبین آن فراکسیون، موافقین و اعضای آن اکثرا ربطی به گرایش کمونیسم کارگری نداشتند. کورش مدرسی به عنوان یکی از اعضای کانون کمونیسم کارگری در آن دوره، در بخشی از نامه استعفایش از کومه‌له و حزب کمونیست ایران در آن زمان مینویسد'  .
...اجازه ميخواهم همينجا توضيح دهم که مشکل اصلي جريان ما بنظر من با کساني نيست که علنا مخالفت ما هستند. بعکس مشکل سازمان دادن فعاليت ديگري توسط موافقين ما است...

آنها که اجازه روئیت چنین اسنادی به خود نمیدهند، عزم جزم کرده اند عاجزانه از چشم واقعیت فرار کنند.
 در اعتراضات لایه های ناسیونالیست کومه‌له ای به منصور حکمت، برخورد شکننده به مخالفین سیاسی نه به گرایش چپ سنتی درون کومه‌له که عبای فراکسیونی به تن کرده بود، بلکه به کمونیسم کارگری و منصور حکمت ربط داده میشود. در این صورت پدیده های زشت دیگری که هم در دوران فراکسیون خودنمایی کردند و هم بدنبال ترک منصور حکمت به سرعت سرسام آوری تقویت شدند، را به چه گرایشی منتسب میکنید؟
 جای تنگ برای زنان در همان کومه‌له دوران فراکسیون اثر کدام خط بود، که بعدا به شدت تنگتر شد، شهید پرستی و در عین حال کم توجهی به جان زندگان در اردوگاههای نظامی متعلق به کدام خط بود؟ تعصبات ناموسی و عقب افتادگی فرهنگی و...،  کیش اسلحه و دست کم گرفتن کارگر و شهر در مقابل کوه، ایجاد فضای ارعاب برای منتقدین و برخوردهای وقیح به مخالف سیاسی، رعایت حرمت زن حامله و کودک بخشا به جبر دستور و قرار، و مسائل متعدد دیگر، اتفاقا تماما  در همان زمان "حکومت" فراکسیون در اردوگاهها، و نهایتا سربلند کردن ناسیونالیسمی پرو آمریکایی و پر رنگ از ته قلب بخش قابل توجهی از همان اعضای فراکسیون بدنبال حضور نیروهای بوش پدر در منطقه و مسائل متعدد دیگر را هم لابد باید به حساب منصور حکمت نوشت؟

اختلافات سیاسی به کنار، در مراجعه به تاریخ آن دوره، هر آدم منصفی میتواند اسناد مکتوب توسط آن مرد خفته در هایگیت را به همه نشان دهد، که او اینها را و پراتیک شان را از جنس کمونیسم خود محسوب نکرد. آنها که الفبای سیاست را فرا گرفته اند، باید به این نکته بیندیشند که رهبری فراکسیون از کومه‌له و حکا نه انشعاب که استعفا داد.

اسناد مکتوب آن دوره  برای همه قابل دسترس است. لذا آنها که بیان صریح رهبری کمونیسم کارگری در اعلام بیربطی لشکر "موافقین" به سنن آن گرایش را نادیده میگیرند، نفع سیاسی روشنی در کتمان آن حقیقت دارند.

نکته آخر؛
 از طرف زحمتکشانی ها رهبری فعلی کومه‌له به دست نکشیدن از کمونیسم کارگری متهم میشود. در درون کومه‌له هم رهبران زحمتکشان به عنوان اعضای سابق فراکسیون کمونیسم کارگری مورد "نقد" سیاسی قرار میگیرند. این سنگربندی دو طرف نه علیه هم که علیه منصور حکمت تماشایی است!

در این جدال به شدت فریبکارانه، واقعیت های انکارناپذیری از دو طرف به زیر فرش جارو میشود. زحمتکشانیها جرائت نقد استراتژی کومه‌له مصوب کنگره ششم آن به عنوان یک استراتژی کمونیستی را ندارند. اینها هنوز از باز کردن مچ خود برای جامعه، به عنوان یک نیروی ضد کمونیست ابا دارند. در درون کومه‌له هم یک گرایش قوی هست که ماهیت ناسیونالیست و قومی سازمان زحمتکشان را به عمد و از روی منفعت سیاسی، تحت عنوان کمونیست کارگری های سابق مخفی میکند. متوجه میشویم که متهم کردن همدیگر به کمونیست کارگری دیروز و امروز یک قرارداد مشترک و غیر رسمی برای مخفی کردن ناسیونالیسم طرفین در متن جدل های دو جناح درون یک جنبش معین است.

دوستان عزیز!
کسی سهم شما از شهامت سیاسی را مصادره نکرده است. کسی از ابراز وجود شما به عنوان آنچه واقعا هستید، ممانعت به عمل نیاورده است. شما را به هر چه باور دارید، بیائید به عنوان فعالین جنبش واقعی خویش سخن بگوئید؛ به عنوان آنچه که از ته قلب به آن احساس تعلق میکنید.  این اقدام مثبت، وجدان شما و روح منصور حکمت، هر دو را آزاد میکند.


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:27 توسط محمد فتاحی | 

چه نباید کرد؟

  

چه نباید کرد؟

پاسخی به نوشته رفیق ایرج فرزاد

محمد فتاحی- مارس ۲۰۰۷

ایرج عزیز،

"چه می بایست و چه باید کرد" شما را خواندم. البته دو بار، و بویژه بعداز تشویق شما به نوشتن علنی نظرم، پاسخ تان را میدهم:

بعداز مطالعه با دقت مطلب شما با کمال تاسف باید بگویم که مقاله شما سیاسی نیست. تئوریک هم نیست. علمی هم نیست، آکادمیک هم نیست، تحلیلی هم نیست. روشنگرانه و آگاهگرانه هم نیست...

اگر این جملات را فرد دیگری به جز من مینوشت، میتوانستید به تئوری "کاسه ای زیر نیم کاسه است" پناه ببرید. اما متاسفانه این ادعاها را کسی دارد، که چه از نظر سیاسی و چه از نظر شخصی و خصوصی رابطه ویژه ای با شما داشته و دارد.

نوشته شما اما چیز دیگری هست؛ یک داستان اختیاری. خیالی، مملو از تحقیر، اتهام، بی حرمتی، ترور شخصیت، شخصی و اتفاقا به دور از ذره ای مهر و محبت و عطوفت. قهرمان این داستان کسی است که در پایان جنگی که سپری شده است، متوجه میشود که در یک سنگر عوضی تیر شلیک میکرده است.

چرا میگویم سیاسی نیست؟

اگر سیاسی عمل میکردید، در کمیته مرکزی حزب میماندید، از آن ظرف برای متحد کردن رفقای بیدار شده و بیدار کردن خواب رفته ها به دور نظراتت استفاده میکردید، قطعنامه و اسناد مد نظرتان را میآوردید و زحمت یارگیری به خود میدادید، برای اتحاد مجدد دو حزب مد نظرتان و کنار زدن کورش و حمید هم نقشه میدادید. ارزیابی از گذشته را هم با همین صلابت اما به زبان سیاسی و محترمانه به اطلاع همه میرساندید و دست بکار می شدید. باور کنید کسی که موقعیت های عالی برای پیشبرد اهدافش را کنار میزند و میرود گوشه ای مشغول عملیات ایذائی میشود را کسی، و حتی خودش هم، جدی نمیگیرد. با این حال دلیل اصلی غیر سیاسی بودن مطلب تان را در ادامه توضیح میدهم.

چرا تئوریک و آکادمیک و روشنگرانه نیست؟

در سال اول دانشگاه، متون آکادمیک دانشجویی را که در بررسی علمی اش به جای یک مقاله کار شد ه و مستند و مستدل نوشته ای مملو از "به عقیده من"، "به باور من"، "به نظر من" ارائه میدهد، به او پس میدهند که برود رویش کار کند. لطف کنید تعداد "به نظر من" هایتان را در مطلب تان بشمارید، که به جای استدلال و منطق مکرر در مکرر تکرار شده است، آنگاه به عنوان استاد به مقاله ایرج نمره دهید! امثال منی که همیشه مقالات شما را با علاقه ویژه ای تعقیب و مطالعه کرده ام ، از خود میپرسد چرا با این سبک از نوشته به امضای ایرج مطلقا آشنایی ندارد؟

در ارزیابی از هیچ نظریه ای در هیچ شعبه ای از علوم تا آنجایی که من خبر دارم جای ویژه ای برای سن و سال و مدت کار و تجربه و سابقه فرد نظریه پرداز موجود نیست. ارزیابی شما از جدل های سیاسی دوره گذشته به جای بررسی گرایشات، نقد نظریات افراد، عمدتا به سابقه افراد و حضور و غیبت شان، آنهم با ارزیابی شما، در سیاست اشاره دارد. شما بهتر از من باید بدانید که این روش غیر علمی و به همین دلیل غیر سیاسی است. اینجا دارم بطور اخص از منافع خودم هم دفاع میکنم. من در نوجوانی در دبیرستان، به مدت یکسال به حزب فاشیست پان ایرانیست پیوستم. در اوایل جوانی هم تا زمانی که سیل انقلاب به زور وارد سیاستم کرد، در حالیکه همه شماها دنبال کمونیسم بودید، من فقط دنبال پیدا کردن دوست دختر بودم. با متد برخورد شما و محاکمه افراد از روی سوابق سیاسی و حضور و غیبت شان، امثال من که به نسبت بقیه با سوابق ده ساله فدایی و آرخایی و پیکاری و رزمندگانی و اتحاد مبارزانی و کومه له ای و بنیانگذاری، سابقه "سیاهی" در پرونده زندگی سیاسی و غیر سیاسی دارم، چاره چیست؟ در داخل کشور کسانی را می شناسم که قبلا انجمن اسلامی بوده اند، که از زاویه نگرش شما وضع شان وخیم است و تا ابدا اجازه ندارند در حزب مورد نظر شما کاره ای شوند. اینها حتی اجازه نقد نظرات شما و رفقای باسابقه و همیشه در صحنه را نخواهند داشت.

جدا از این، شما کسانی را تحقیر کرده اید که "چمدان شان را بسته بودند بروند" و به قول شما حالا به ناحق مدعی ظاهر میشوند. آیا به نظر شما اگر کسی روزی چمدانش را بست و رفت، و بعدا به هر دلیل برگشت، از آن به بعد باید خفه خون بگیرد و انتقاد نکند، چون روزی "ضعف" نشان داده رفته است؟ تک تک ما در هر دوره ای فکرمیکنیم، ممکن است تردید کنیم، اگر قرار بر این باشد که شما تمام تزلزلات، دو دلی ها و به خود پیچیدن و به قول شما چمدان بستن ها را به حساب آوری، دیگر در مقابل آنها که تا ابد پولادند، حقی برای ابراز مخالفت و انتقاد نخواهد ماند. اصلا کسی مجاز نیست با این پرونده و سابقه ناجالب در مقابل شما لب بگشاید . آنگاه امثال من باید برویم و مرعوب سابقه شما سابقه داران و بنیانگذاران شویم. در مقابل این نوع ارزشگذاری، نسل جوان تر در صفوف ما چاره ای جز مرعوب شدن آنها که "عمری ایستادگی کرده اند"، ندارد.

اما گفتم که نوشته ات مملو از تحقیر، اتهام، بی حرمتی، ترور شخصیت، شخصی و اتفاقا به دور از ذره ای مهر و محبت و عطوفت است. میپرسید چرا؟

خواسته اید خواننده ساده و سطحی تان را به فضای احساسی هفته های از دست دادن قلب همه مان منصور حکمت ببرید، و آنگاه انگشت اتهام به طرف کسانی مثل کورش و حمید دراز کنید و بگویید اینها را می شناسید؟ اینها در آن روزهای عاطفی، در حالیکه ما در غم و ماتم بودیم، در حالیکه ما فکرمان جای دیگری بود، در حالیکه ما با چشمان پر از اشک همدیگر را در آغوش میگرفتیم، بلی اینها، این دو، به سبک توطئه گران حرفه ای از فرصت و غفلت ما استفاده کرده و نقشه پنهان شان را جامعه عمل پوشاندند و از پشت به ما خنجر زدند و کمرمان را شکستند! این اشکارا یک پرونده سازی است.

در حالیکه همه میدانیم جای توطئه گران واقعی در تمام دنیا دادگاه و محاکمه است، به خود میگویم، این دو چه شانسی آورده اند، که ایرج دولتی و قدرت اجرایی ندارد.

شما لازم نبود برای اثبات نظراتت به این ابزار پناه ببرید. از این هم بدتر، آشکارا تصویری کم شعور و بیسواد از لایه کادری آن حزب به دست میدهد که در جریان نقش شیطانی آن دو، کلاه سرشان رفت و فریب نقش توطئه گران را خوردند. بعداز جدایی از کومه له سالها و راستش هنوز در مقابل ناسیونالیست های کرد ناچاریم توضیح بدهیم که نه منصور حکمت توطئه گر بود و نه ما فریب خورده، که آن صف را ترک کرده و حکمت را همراهی کردیم. جای تاسف است، بعداز گذشت ۱۶ سال از آن تاریخ، حالا رفیق خودمان ما را به همان شیوه تحقیر کند و برای انشقاق در صف متحد ما علیه کورش کمپین شخصی راه اندازد. شما میدانید که اینکار را قبل از شما رهبری فعلی حککا انجام داد و شکست خورد.

شما در مقابل اسنادی هم که این حزب دارد، به جای انتقاد صمیمانه و روشن و گره گشا، به طعنه و توپ و تشر پناه برده اید، آنهم خطاب به کورش به عنوان یک فرد و نه سیاست او در مورد دهها مسئله مهم سیاسی. واقعا "از منظر اژدها" پاسخ دقیق به شما هم نیست؟

او به کنار، دیگران با این زبان حتی اگر کلید سوسیالیسم را هم تحویل شان بدهید، کسی با سمپاتی از شما تحویل نمیگیرد. کسی که خود را رهبر و بعد از منصور حکمت تنها حکمتی روشن بین میداند، باید با احترام نسبت به دیگران صحبت کند تا گوش شنوا داشته باشد. در ثانی این اسناد ملک تلق کورش مدرسی نیست. اینها اسنادی اند که دهها نفر از اعضای کمیته مرکزی و منجمله خودت به آن رای داده اند. امثال من دهها صفحه در دفاع از منشور سرنگونی به منتقدین و مخالفین نوشته ایم، همان اندازه در دفاع و توضیح کمیته های کمونیستی کاغذ سیاه کرده ایم، برای سازماندهی گارد آزادی خطر کرده، از زندگی، لذت، درآمد و خواب و خوراک مایه گذاشته و به ازای همه اینها افتخار کسب کرده ایم و در دادن امید به مردم نقش ایفا کرده ایم، به چه حق و چرا این اندازه تحقیرآمیز به عنوان خطی که کورش آن وسط پرت کرده، و نه اسناد این حزب، به آن نگاه میکنید؟ چرا به جای دست بردن در انبان آماده "راست گرایی" در وجود این "توطئه گر"، به کل این لشکر نقد نمیکنی که به بورژوازی آوانس داده و به فکر سازش اند؟ در مورد کورش یا هر انسان دیگری به چه حق با این زبان گزنده و مملو از توهین و اتهام و ترور شخصیت حرف میزنید؟ اگر در سوئد با این اتهامات به دادگاه کشیده شوی، انصافا مطمئنی محکوم نخواهی شد؟ میدانید او نوک تیز پیکان لشکری از حکمتیست های این کشور است که از ته قلب دوستش میدارند و حاضرند چون تخم چشم از آن حفاظت کنند. در این صورت چرا باید توهین به او را چاشنی انتقادات سیاسی ات کنی، تا من شنوایت باشم؟ کسی که خود را رهبر میداند. کسی که جلب دیگران به نظراتش برایش اهمیت دارد. کسی که ایجاد سمپاتی در دل دیگران برای گردآوری قوا در سیاست برایش مهم است، از در بی احترامی به آنها وارد نمیشود. از در توهین و تحقیر وارد نمیشود، راه ورود به قلب آنها توهین و به حرمتی نیست ایرج عزیز. میخواهید من و امثال من بارو کنیم که اختلاف شما با کورش سیاسی است نه شخصی؟

علاو بر اینها، در تاریخی که ساخته اید، به کدامین دلیل شعور آدمها را این اندازه دست کم گرفته اید؟ چرا فکر نکرده اید آن تاریخ آدمهای زنده و اسناد مکتوب و غیرقابل انکار دارد؟ میتوانید سری به اسناد مکتوب در تاریخ کمونیسم کارگری بزنید ببینید چه خبر است؟ همین اسناد مندرج در بخش چهارم نوشته کورش مدرسی در مورد دوره ترک حزب کمونیست ایران و تشکیل حککا را که همین روزها منتشر شده را میتوانید بروید ببینید مشکل آن تاریخ سازان با موافقین پشت سرشان چه بوده است؟ اگر حضور و غیبت در آن تاریخ برای شما این اندازه مهم است، میتوانید به دیگران توضیح دهید آنجا چه خبر بوده است؟ همین امروز هم، میتوانید از سازماندهان ۸ مارس، ۱۶ آذر، فستیوال آدم برفیها، مدافعین حقوق کودک، حتی از هخا و قوم پرستان ترک و الاحواز بپرسید در مورد کورش چه فکر میکنند؟ میتوانید از آن رهبران اجتماعی که اخیرا وارد حزب شده اند سؤال کنید نظرشان در مورد این خط و خطوط چیست و کورش کجای امیدشان است؟

با طعنه و تشر اشاره کرده اید که "غیبت انحلال ارتش و نهادهای متعارف بورژوایی" در سند منشور سرنگونی نه از روی سهو، که آگاهانه است. فکر نمیکنید که برای خواننده غیر سطحی نوشته ات هم جای سؤال خواهد بود که دهها نفر اینها جملگی قادر به دیدن چنین گاف بزرگی نبوده اند؟ از شما سؤال میکنند، چه شد که صف طولانی کادرهای با سابقه حداقل نزدیک به سه دهه کار کمونیستی ناتوان از تشخیص الفبای مبارزه طبقاتی و ضرورت درهم شکستن بنیادهای این نظام وارونه اند؟ من شخصا در مقابل این تحقیر و اتهام بیسوادی از امثال شمای مارکسیست دفاع میکنم، و بانگ بلند سر میدهم که امثال ایرج از این درجه سهو و سطحی نگری بدور بوده اند.

از این بگذریم، شما میدانید در اشاره به همین "سهو" ایدئولوژیک کورش و کادرها و خودت چقدر دقت به خرج داده اید؟ در مورد ارتش در بند دوم منشور سرنگونی چنین آمده است: انحلال و خلع سلاح سپاه پاسداران، ارتش و کليه دارودسته هاى نظامى و شبه نظامى وابسته به جمهورى اسلامى، تحت کنترل گرفتن کامل کليه امکانات تسليحاتى، تدارکاتى و اموال و دارائى هاى اين ارگانها و نهادها . تازه معلوم میشود نه زمانی که به آن رای داده اید، و نه زمانی که به آن نقد گرفته اید، زحمت مطالعه دقیق آنرا به خود نداده اید. با این کار تصویر ناجالبی از اعضای مرکزیت حزب هم به بیرون داده اید. مخالفین ما میتوانند ادعا کنند که اعضای کمیته مرکزی اینها بدون مطالعه اسناد پیشنهادی لیدرشان، و بدون درک کافی از مضمون شان کور کورانه آنرا امضا میکنند. جوابی هست؟

در مقابل این مسئله، من میتوانم بهانه بگیرم، و دقیقا مثل شما ادعا کنم که سهوی در کار نیست و ایرج علنا و رسما تحریف میکند. اما من ایرج و کورش را دهه هاست که می شناسم، و میدانم نه ایرج به عمد این منشور را تحریف میکند، و نه کورش اگر فراموش میکرد، به عمدی در کارش فکر میکردم. انصاف من ناشی از یک عینک واقعبینانه، احساسی رفیقانه و شناختی طولانی از این دو فرد است. اما برای ایرج مسئله کاملا تفاوت دارد. او تصمیم گرفته است که کورش را به هر قیمت افشا کند. نتیجتا بطور طبیعی از ته دل علاقمند بود که این عبارت در منشور واقعا نیامده بود. به همین دلیل، با ندیدن آین عبارت در مطالعه آن سند، فورا به فکرش میرسد که عبارت کلی "ارگانهای متعارف بورژوازی" را هم اضافه کند، تا آش لذتبخش تری برای خوانندگان این نوع نوشته هایش پخته باشد.

دلیل توسل به این سبک غیر سیاسی البته قابل درک است. شما چند ماه قبل، در جلسه ای به شهادت همه در مقابل پروسه انتخابات و تغییر آرایش در کمیته کردستان ایستادید و وقتی نظرتان با مخالفت قاطع روبرو شد، برایتان گران آمد و رنجیدید. تا آن مقطع نه انتقادی به سیاستی داشتید، نه به روتین کاری موجود در صفوف مان اعتراض داشتید، نه صدایی در میان معترضین به سستی در فعالیت مان بودید. نه تعجیلی در کار لازم میدانستید. برای شما اوضاع ما بی مشکل بود و همگی خوش و خرم به سر میبردیم. از آن جلسه به بعد رفتید و برای دلخوری هایت تئوری ساختید، و متاسفانه در غیبت متد حکمت به بازار سنن همیشه موجود مراجعه کردید. به داستان سازی، به ترور شخصیت، همراه تحقیر غیر سیاسی رفقای یک عمر زندگی سیاسی و حتی شخصی ات، به کشف تئوری توطئه دایی جان ناپلئونی نایل آمدید. کسیکه سیاست و حل اختلاف نظر و جدل سیاسی مسئله اش است، نیازی به توسل به ابزارهائی این چنینی ندارد. فقط مشکلات غیر سیاسی و شخصی، دلخوریها و آزردگی های شخصی است که اینطور مثل دمل چرکین سرباز میکند و شما را به سبک و سنتی مراجعه میدهد که تا دیروز شایسته مخالفین تان هم نمیدانستید.

اما یک نکته را باید اضافه کنم. خواننده کنجکاو من میتواند سوال کند که چرا این سبک از برخورد حالا در برخورد ایرج سر میزند؟ چه مسئله اجتماعی یا درونی او را به این شیوه از نقد و برخورد کشانده است؟ در مقابل چنین سوالی من ناتوان از نشان دادن پدیده اجتماعی دخیلی در این مسئله ام. اما میتوانم جریان و پروسه حرکت حزب حکمتیست به سوی تبدیل شدن به یک حزب سیاسی مدرن را ببینم و حرکت و رفتار تشکیلاتی ایرج را با آن ارزیابی کنم. رفقای دیگری هم ملاحظات و اختلافات خود را با سند منشور سرنگونی یا نکات دیگری دارند، اما همزمان با عضویت در دفتر سیاسی و انجام کار حزبی، انتقادات شان را هم از کانال های مؤثر حزبی پیش می برند. میتوانند سؤال کنند این نظرات سیاسی چه پایه ای دارد؟ در مقابل تنها میتوانم بگویم که حزب ما یک جریان تک بنی نیست. حزب یک خط معین نیست. در میان ما نظرات و خطوط متفاوت بر مبنای وحدت عمل در خدمت یک هدف مشترک اجتماعی در یک حزب متشکل شده ایم. نتیجتا هر رفیقی بطور طبیعی ممکن است با رفقای دیگر یا با اکثریت و خط رهبری حزب اختلاف نظر و تفاوت فکری داشته باشد. در اینمورد مسئله من خط سیاسی امروز ایرج نیست. روش برخورد و سبک و سنت و فرهنگی است که ایشان در نقد و ابراز نظر سیاسی و روش کار حزبی اش در پیش گرفته است.

در خاتمه یک نکته دیگر خطاب به خودت بگویم ایرج؛ شما که اینهمه اندر فوائد سنن حکمتی علاقمندید قلم بزنید، به سبک و سلوک حکمت در نقد اشکالات رفقایش هم نگاهی بکنید؛ بیش از دو دهه با صفی هزاران نفره از مردمانی با زبان های مختلف، با فرهنگ های متفاوت و از کشورهای مختلف کار کرد، برای به خط کردن شان شبانه روز زحمت کشید، بارها و بارها و بارها همه ما را به درک اشتباهاتمان در خط سیاسی، در سنت مبارزاتی، در فرهنگ تشکیلاتی، در دیدن افق و استراتژی کمک کرد، کجروی هایمان را تذکر داد، و برای کمک به رشدمان خون دل خورد. با همه اینها، یکبار، حتی یکبار هم در این حزب کسی را به سبک شما تحقیر نکرد، یکبار مدال توطئه به گردن کسی آویزان ننمود، و یکبار اطرافیانش را جماعتی بیسواد ارزیابی نکرد. اسناد محکم ترین جدل هایش با حمید تقوایی موجود و مکتوب است، علیرغم بیش از دو دهه کلنجار حمید برای پیشبرد نظرات قدیمش، یکبار از توضیح صمیمانه برای او کوتاه نیامد. یکبار انگی، ایسمی، چپ و راستی و به یقه او نچسباند. نه فقط این، بارها از او به عنوان یک رفیق برجسته قدردانی کرد. حالا شمایی که بعداز یک بازبینی چند هفته ای متوجه به قول خودتان افق شده اید، انتظار میرود در روشنگری برای نزدیکترین رفقایت یکبار هم که شده به سبک آن حکمت عمل کنید و عرق بریزید. در غیر اینصورت، و با این سبک و سیاق، صمیمانه میگویم، به جز معدودی ناراضی بی نقشه و سر درگم در صفوف دو حزب، احدالناسی در عرصه عمل جدی با شما همدل نخواهد بود. آنهم اگر شما قصد عمل جدی ای داشته باشید.

و یک سؤال در خاتمه:

با توجه به ارزیابی شما از شخصیت کورش به عنوان یک توطئه گر سیاسی، در مقابل کل سیاست ها و اسنادی که حزب زیر رهبری او اتخاذ کرده است، نظرتان چیست؟ در مورد سند حقوق جهانشمول انسان چه فکر میکنید؟ آیا سیاست های اتخاد شده در مقابل جریان هخا، قوم پرستان ترک و عرب را هم بخشی از موجودیت توطئه ارزیابی نمیکنید؟ سیاست حزب در مورد سناریوی سیاه و ضرورت سازماندهی فوری گارد آزادی چه؟ فکر نمیکنی این نیرو را باید منحل کرد؟ تشکیل حزب حکمتیست چه، فکر نمیکنی باید کاری اش کرد؟ بیانیه ۲۱ نفره قبل از ترک حزب قبلی چه؟ فکر نمی کنی اینها و سؤالات دیگری هم بطور طبیعی برای خوانندگان آن مقاله ات طرح شود، یا فکر میکنی به جای پرداختن به سیاست ها، تاکتیک ها و مصوبات و اسناد حزب، شیطان سازی از کورش برای توجیه چرخش سیاسی تان کافی است؟ تعجیل شما برای اتخاذ آپشن دوم نشان بی نیازی شما به پرداختن کل سیاست های اساسی حزب نیست؟ در آن صورت اجازه دارم به جای کورش "از منظر اژدها" را دوباره منتشر کنم؟

- - - - - - - - -- - --

برای اطلاع خود رفیق ایرج فرزاد و خوانندگان نقد او به منشور سرنگونی، در ادامه این توضیح، بخش عمده مقاله انتقادی یکی از منتقدین به آن سند، منتشره به تاریخ دو سال قبل از نوشته ایرج را منتشر میکنم تا همه و منجمله خود ایشان هم متوجه باشند که نقدشان از جنس کدامین سنن است. نوشته مذبور برگرفته از سایت سیاهکل، و جزو مطالب بایگانی شده نشریه پاسخ است.

نقدی برمنشور سرنگونی حزب کمونیست کارگری حکمتیست

داود

۲۵ مارس ۲۰۰۵

به نقل از سایت سیاهکل

بعد از منشور ۸۱ و سایر منشورهای طیفهای مختلف جمهوریخواهان و رفراندمچیها، اکنون چشمها به جمال بیجمال منشور سرنگونی دوستان حکمتیست روشن میشود. جای بسی تعجب است که در این سند نه نامی از طبقه کارگر برده شده و نه اشارهای به طبقه حاکمه در ایران و نه نظامی که باعث و بانی این همه بیعدالتی، فقر و فلاکت اکثریت جامعه در ایران شده است. حزبی که نام کمونیست آن هم از نوع "کارگری"اش را بر خود نهاده، آگاهانه یا از روی سهلانگاری حتی یک بار نیز نامی از طبقه کارگر در منشور خود نمیبرد و همه جا از واژه مردم استفاده میکند. پنداری که مسئله سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی ربطی به طبقه کارگر ندارد.

مارکس و انگلس، ۱۵۰سال پیش در مانیفست حزب کمونیست در بخش پرولتاریا و کمونیستها نوشتند:«نخستین گام در انقلاب کارگری عبارت است از ارتقاء پرولتاریا به مقام طبقه حاکمه و به کف آوردن دموکراسی.

پرولتاریا از سیادت سیاسی خود برای آن استفاده خواهد کرد که قدم به قدم تمامی سرمایه را از چنگ بورژوازی بیرون بکشد، کلیه آلات تولید را در دست دولت، یعنی پرولتاریا که بصورت طبقه حاکمه متشکل شده است، متمرکز سازد و با سرعتی هرچه تمامتر بر حجم نیروهای مولده بیفزاید

حال بایستی از دوستان حکمتسیت پرسید که بالاخره نظام حاکم بر ایران چگونه نظامی است، بردهداری است، فئودالی یا سرمایهداری یا هیچکدام؟ مشکل اساسی نیز اینجاست که تا مشخص نشود که سیستم اقتصادی در ایران چیست نمیشود بحث زیادی با این دوستان داشت.

............

اگر مانیفست در ۱۵۰ سال قبل به ما میگوید که «نخستین گام در انقلاب کارگری عبارت است از ارتقاء پرولتاریا به مقام طبقه حاکمه» چگونه است که حزبی نام کمونیست بر خود میگذارد و حتی یک بار هم در منشور خود نامی از طبقه کارگر نمیبرد؟ پس این دوستان چرا میخواهند رژیم را سرنگون کنند و قرار است پس از سرنگونی رژیم بالاخره کدام نیرو یا طبقه اجتماعی قدرت را در دست بگیرد؟ ساختار سیاسی، اقتصادی و اجتماعی حکومت آینده چيست؟ مناسبات این حکومت با اقشار و طبقات مختلف چگونه است و چگونه مناسباتی را با جهان پیرامونی خود برقرار میکند؟ ......

یکی از اهداف اولیه هر انقلاب اجتماعی که با مشارکت و رهبری طبقه کارگر و کمونیستها صورت پذیرد بهبود وضعیت شغلی و معیشتی کارگران و زحمتکشان است..... حال بینیم که دوستان حکمتیست در تنها بندی که در منشور بدین مهم اختصاص دادهاند چه میگویند:«۱۷ – تضمين بيمه بيکارى مکفى براى همه افراد آماده به کار بالاى ۱۶ سال. پرداخت بيمه بيکارى مکفى و ساير هزينههاى ضرورى به کليه کسانى که به علل جسمى يا روانى توان اشتغال به کار ندارند.»

دوستان سادهاندیش ما میپندارند تنها با "تضمین بیمه بیکاری" و "پرداخت بیمه بیکاری" میشود جلوی تمامی مصائبی را که کارگران و زحمتکشان متحمل آن میشوند گرفت....

در بخش آخر مانیفست، مناسبات کمونیستها با احزاب دیگر، در آخرین پاراگراف که آخرین پارگراف مانیفست هم هست آمده:«کمونیستها عار دارند که مقاصد و نظریات خویش را پنهان سازند. آنها آشکارا اعلام میکنند که تنها از طریق واژگون ساختن همه نظام اجتماعی موجود، از راه جبر، وصول به هدفهایشان میسر است. بگذار طبقه حاکمه در مقابل انقلاب کمونیستی بر خود بلرزد. پرولترها در این میان چیزی جز زنجیر خود را از دست نمیدهند، ولی جهانی را به دست خواهند آورد

حال پس از ۱۵۰ سال کسانی پیدا شدهاند و نام کمونیست بر خود گذاشته و میخواهند مسئله تعیین نظام حکومتی را پس از سرنگونی رژیم به "مردم" واگذار کنند، در منشور ایشان در بند ۱۸ میخوانیم:

«ارجاع مسئله تعيين نظام حکومتى آينده ايران و تهيه قانون اساسى به مجمع نمايندگان مستقيم مردم حداکثر ظرف ۶ ماه.»

دوستان گرامی هر چند شما مشغولیات زیادی دارید و همواره در حال برگزاری "کمپین و میتینگ" هستید ولی کمی هم از اوقات فراغت خود را صرف مطالعه آثار مارکسیستی یا حداقل یکی از مهمترین آنها یعنی مانیفست بکنید و به جملات بالا مراجعه کنید و بیاندیشید که در زمانی که بورژوازی داخلی و بینالمللی با تمام قوا در عرصه سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در جامعه امروزین ایران عرض اندام میکند، آیا میشود امر حکومت آینده را به امید "مردمی" که معلوم نیست چه کسانی هستند، چه میگویند و چه میخواهند واگذار کرد؟ دوستان حکمتیست به خود آیید. مشعولیات زیاد و عشق به ابراز وجود و شرکت در روابط و مناسباتی که شایسته و درخور کمونیستها نیست، قدرت تفکر را از شما سلب کرده و شما را بیش از پیش از سوسیالیسم و کمونیسم دور کرده است. امروزه حتی بسیاری از جریانات بورژوايی خارج از حکومت به نقش کارگران، خواسته و قدرت آنان پی بردهاند و سر و دم بریده در میان نوشتهها و گفتههای خویش از آنان نام میبرند، چگونه است که جریانی که نام کمونیست بر خود میگذارد، حتی یک بار هم شده، محض خالی نبودن عریضه، نامی از طبقه کارگر و خواستههای آن در منشور خود نمیبرد؟ شاید میخواهید بگویید امر سرنگونی رژیم ربطی به طبقه کارگر ندارد، پس در این صورت معلوم نیست که خواسته طبقه کارگر در کجا بایستی مطرح شود و شما چرا به عنوان یک جریان کمونیستی میخواهید که رژیم جمهوری اسلامی سرنگون شود........

داود

۲۵ مارس ۲۰۰۵

به نقل از سایت سیاهکل


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 11:40 توسط محمد فتاحی | 

حجاریانی های ۲۰۰۷باز هم انقلاب ایدئولوژیک در حزب ککا

 

حجاریانی های ۲۰۰۷باز هم انقلاب ایدئولوژیک در حزب ککا

محمد فتاحی

m.fatahi@gmail.com

از مدتی قبل صفوف حککا یک بار دیگر شاهد یک جنگ داخلی است. این جنگ زمانی شروع شد که جناح اکثریت در کمیته مرکزی تعدادی دست راستی، حجاریانی، جنگ سردی، مکارتیست و ضد کمونیست دیگر را در صفوف خود کشف کرد. از شانس بد این حزب "کافرین" جدید هم گویا اغلب از کسانی اند که قبلا ها وجودشان مایه مباهات بقیه بوده است. با این حساب در سه سال گذشته یکبار اکثریت کمیته مرکزی در سال ۲۰۰۴ و بار دیگر از اواسط سال ۲۰۰۶ اقلیت رهبری باقیمانده به حجاریان پیوسته اند. البته این حساب و کتاب وقتی دقیق است که ما از تعداد چند نفری از اعضای کمیته مرکزی که در فاصله این دو مقطع به شیوه های مختلف کنار کشیده اند صرفنظر کرده باشیم. اینها حساب و کتاب رقم بود. هدف این نوشته اما نگاهی به برخورد دو طرف اختلافات درون این حزب به هم و به این بحران جدید است.

رهبری و بحران

در این جنگ، اکثریت کمیته مرکزی برای حفظ نیرو به دور خود دو شیوه در پیش گرفته است. در درون خود یک بار دیگر به انقلاب ایدئولوژیک دست زده، منتقدین را به سبک عادت "فراریان از سوسیالیسم" معرفی، و بقیه را برای رجم سیاسی آنها فراخوانده است. صفحات نشریه آن لاینی به نام "جدل" که امروزه بیشترین خواننده در میان نشریات آنها در درون صفوف شان را دارد، تنها گوشه کوچکی از تصویر این مراسم برائت از مشرکین را به نمایش گذاشته است. فضای شفاهی مملو از ترور شخصیت و اتهامات رنگارنگ به اقلیت منتقد و داستانهای طولانی در مورد حتی کوچکترین خصوصیات زندگی بخش اصلیتر کارزار درون حزبی را در بر میگیرد. در این نبرد درونی درجه پیشرفت طرفین معلوم نیست، ولی خط حاکم مدعی است که "حزب با قدرت پیشروی میکند".

در فعالیت رو به بیرون هم در این دوره هدف اصلی رهبری آنها حفظ نیروی موجود به دور خود، ممانعت از پیوستن افزاینده به فراکسیون، و دادن روحیه به آنهاست که از کشف مکرر حجاریانیها و مکارتیستی ها در صفوف رهبری خسته شده اند. نوشته های متعدد اعضای کمیته مرکزی از فاتح بهرامی بگیر تا کاظم و آسنگران و رئیس دفتر سیاسی جدیدشان مصطفی صابر در جواب به کورش مدرسی همگی در همین جهت حفظ نیرو به دور رهبری شان است. جملگی خطاب شان ظاهرا بیرون است، ولی هدف شان به خط کردن صفوف شان و ممانعت از گسترش ویروس کفر در درون است. نوشته مصطفی در میان آنها که در پاسخ به کورش مدرسی نوشته اند، شاهکارترین شان است. ایشان میخواهد ثابت کند که نه تنها بحرانی نیستند، بلکه تشکیلات شان خیلی فعال و جامعه هم کاملا با آنهاست. برای این کار سراغ نمونه میرود، به کمپین قدرتمند و تظاهرات تشکیلات شان در خارج کشور اشاره میکند. و نتیجه میگیرد تشکیلاتی که بحران دارد، نمیتواند این اندازه فعال و بشاش باشد. مصطفی متوجه نیست که کمپین و تظاهرات در خارج کشور را امروزه جمع ها و محافل هم راه میاندازند، بدون اینکه سازمان و حزب داشته باشند، و بدون اینکه در فضای سیاسی جایی اشغال کرده باشند. کارزار شبکه زنان از نمونه هایی است که همین مدت، هم کمپین داشت و هم تظاهرات. مصطفی متوجه نیست که در محل تظاهرات آنها به فاصله زمانی کمی مجاهدین خلق هم تظاهرات داشت، به جای چند ده نفر رفقای مصطفی، چند هزار نفر جمع کرده بودند، در حالیکه وضع و حال سیاسی ناجالب مجاهد و وزن منفی اسم مجاهد در جامعه نیازی به بحث ندارد. مصطفی در ادامه نمونه آوردن هایش به داخل کشور مراجعه میکند و به تحرکات معلمین، کارگران، ۸ مارس دانشگاهها و اقشار معترض جامعه از تهران تا سنندج اشاره میکند که چگونه با حزب ایشان چفت اند. نمونه میآورد که چگونه اخبار سریع آن به دست شان میرسد. ایشان اینجا بیش از هر جای دیگری در گل ادعاها گیر میکند، ولی به روی خود نمی آورد. کسی که حتی از درون صفوف حزب ایشان در مقابل آژیتاسیون مصطفی هاج و واج میشود، در پایان از خود می پرسد اگر چنین است، چرا مراکز فکری دانشگاهها و شبکه کادری برگزار کننده ۸ مارس دانشگاهها با حزب ایشان نیست؟ لابد مصطفی به صاحب چنین سوالی پاسخ میدهد که اگر آنها با ما نیستند، ولی ما آنها را با خود میدانیم. شاید هم پاسخ میدهد که استبداد مانع این کار است. اینجا مصطفی به روی خود نمی آورد که فعالین و رهبران اجتماعی و کارگری کمونیستی که یک سال اخیر به خارج کشور آمده اند، چرا به جای حزب ایشان پیوستن به "حجاریانی" های سال ۲۰۰۴ را ترجیح داده اند؟ توضیح نمیدهد که گل روی سبد سنندج سرخ چرا به محض خروج از ایران به عضویت دفتر سیاسی "مکارتیست" های قبلی درآمده است؟

مصطفی صابر عزیز!

اگر کمپین های خارج کشوری شما بیش از این هم می بود. اگر تظاهرات شما به جای دهها نفر، صدها و هزاران هم می بود، اگر امثال آزاد زمانی و برهان دیوارگر و تمام فعالین و رهبران اجتماعی و کارگری دیگری اکنون جزو رهبری حزب شما بودند، اگر گارد آزادی از این به مراتب قدرتمندتری میداشتید، و اگر تمام الیت مارکسیست این کشور هم با شما احساس بیگانگی نمیکرد، هیچکدام از این واقعیت ها مانع بروز بحران امروزتان نمی شد. بحران امروز شما به سطح و حجم فعالیت و کمپین و تقلاهای متنوع دیگر بی ربط است. وجود فراکسیون هم، وجود اختلاف نظر هم، وجود تعدد نظرات هم نه فقط در حزب شما، در هیچ حزبی به خودی خود نشان وجود بحران نیست. احزاب قوی و اجتماعی و دارای فراکسیون و اپوزیسیون رسمی، در عین حال بدون بحران، در تاریخ احزاب و در دنیای امروز هم غیر نرمال نیست. به جز در میان شما تقریبا همه جا تنوعات و تفاوت های سیاسی جزئی از موجودیت احزاب سیاسی است. آنچه که حزب شما را بحرانی کرده است هیچکدام اینها نیست. بحران امروز شما ریشه در پدیده دیگری، مسئله دیگری و واقعه دیگری دارد. بحران شما بحران استراتژی، افق و جهتی است که به دنبال جدایی ما به تدریج در پیش گرفتید.. انقلابی که شما قولش را داده بودید، با تحرک خیابانی هر ناسیونالیست و فاشیست و قوم پرستی یک گام جلو میرفت. هر به خیابان آمدن عناصر سناریوی سیاهی اشک شوق در چشمان انقلاب شما جاری میکرد، چون بنا به تعریف پوپولیستی شما خیابان مال شما بود. پرچم امیدتان را در هر تجمع امیدوار به آمریکا به اهتزاز در آوردید. رژه هخائیان در تهران را برآمد توده ای نامیدید و سوسیالیسم بپاخیز به آن چسباندید. جنجال قومی در خوزستان را بیداری خلق عرب ترجمه کردید، غوغای فاشیستی در آذربایجان را امواج انقلاب تان نام نهادید. عیان بود که شما سرنگونی میخواستید به هر قیمت. اسمش را هم انقلاب سوسیالیستی گذاشتید. چرخ انقلاب شما اما به دنبال وضع بیمار بوش در عراق پنچر شد. آن تحرکات قومی فروکش کرد و پیشانی انقلاب شما به سنگ سخت خورد. انقلاب شما قرار بود به کمک "جامعه بین الملل" جمهوری اسلامی را از نهادهای بین المللی بیرون کند. "جامعه بین الملل" اما از بد شانسی شما فعلا دست بالایی در منطقه و در مقابل جمهوری اسلامی ندارد. سال کمونیستی که کل این دوره قولش را به خود دادید، از شانس بد شما نیامد. نه فقط این، غنچه های آن "انجمن" های اینترنتی تان( که واقعا یادم رفته اسم شان چی بود)، که قرار بود در آن فضای انقلابی همه جا سر در آورند، جایی سر در نیاورد.

مصطفی جان،

امروز رهبری شما گیر کرده که پرچم انقلابش را کجا گره بزند، افقش را کجا بگیرد، و در اتخاذ استراتژی کدام هدف در مقابل خود بگذارد. بحران و ریشه بحران اینجاست، همینجا!.

یک راه بیرون آمدن از این بحران این است که به رفقای خود توضیح دهید فرق سناریوی سیاه، سرنگونی آمریکایی و انقلابی چی هست. توضیح دهید رابطه یک سرنگونی انقلابی، قیام، انقلاب، انقلاب سوسیالیستی و...با هم چی اند، شما چه میخواهید، و راه رسیدن تان چگونه است؟ بگویید که اصلا تاکتیک میخواهید یا نمیخواهید؟ توضیح دهید که شعار تاکتیک نیست، تاکتیک هم استراتژی نیست. تازه میرسید به اینکه کدام استراتژی و افق را انتخاب میکنید...

راه دیگر برون رفت از بحران همین راهی است که در پیش گرفته اید؛ یک انقلاب ایدئولوژیک دیگر، متهم کردن منتقدین به ضد کمونیست و ضد حزب و مکارتیست و ضد دین. و از این طریق یک اتحاد مجدد صفوف در پروسه یک غسل تعمید مجدد.

فراکسیون و بحران

بحث اصلی در هدف فراکسین اتحاد کمونیسم کارگری تبدیل حککا به یک حزب سازمانده و رهبر در انقلاب کارگری است. با این حساب فراکسیون در تاکتیک و استراتژی همانطور که از ابتدا اعلام کرده است، خود را هم خط رهبری میداند. اگر رهبری حککا جهت و فعالیت فراکسیون را ضد کمونیستی و مکارتیستی ارزیابی میکند، این نه به دلیل تفاوت اساسی در بنیان جهتگیری های رسمی فراکسیون، که به دلیل وزن سنگین سنت ضد انتقادی در این حزب است، که در جریان جنگ علیه ما به آن شکل دادند. فضای مملو از خصومت و تنفر و ترور شخصیت علیه رهبران فراکسیون به همین فضای ضد انتقادی در پروسه انقلاب ایدئولوژیک فعلی برمیگردد. خود فراکسیون آگاه به این فضای ایدئولوژیک و این انقلاب ایدئولوژیک علیه خود نیست، به همین دلیل به جای نقد آن فضا و آن غسل تعمیدها، اطلاعیه دفاعی میدهند که از سوسیالیسم رم نکرده اند.

با همه اینها، به دنبال فشار ایدئولوژیک و فضای خصمانه بالایی که علیه بنیانگذاران فراکسیون راه افتاد، آنها را به تعمق بیشتر در خط رهبری و حزب شان فرو برد. انتقادات علی جوادی به نظرات حمید تقوایی در جلسه پالتاکی اخیرش نشانی از یک نقد متفاوت از چهارچوب بیانیه فراکسیون به کل خط حاکم بر حزب شان را در خود داشت. در آن جلسه علی جوادی اعلام کرد که خود را حکمتیست میداند و از موضع حکمت به خط چپ سنتی حمید تقوایی نقد دارد. این موضعگیری اگر بسط پیدا کند، باید به ارائه استراتژی، تاکتیک، شیوه کار و سنت هایی برسد که فاصله عمیقی بین آن با خط فعلی رهبری حککا پیدا میکند. در نبود چنین نقدی، فراکسیون قادر به تعیین مسیر روشن خویش نیست. مباحث علی جوادی در آن جلسه نشان از یک سر درگمی و ناروشنی در میان خود اعضای فراکسیون دارد. اگر آن سخنان وی را بتوان تازه ترین نظرات آنها به حساب آورد، نکات مهمی را هنوز جواب نداده اند:

- ایشان متوجه نیست که از بدو رشد اختلافات در دوران قبل از انشعاب ما، رهبری آنها زیر همین خط چپ سنتی مورد نقد وی بوده است. انگار مقطع بروز اختلافات جاری در میان آنها زمان رشد چپ سنتی در رهبری آن حزب است. در حالیکه تاریخ گرایشات در آن حزب به شهادت اسناد قدمتی به عمر آن حزب دارد. بحث کورش مدرسی در این مورد گویا، مستند و روشن است.

- متوجه نیستند که در تمام این سه سال گذشته سیاست تشکیلاتی حمید تقوایی پیش رفته است. متوجه نیستند افتضاحی که کنگره پنج نامیده شد را همین سیاست تشکیلاتی حمید راه انداخت.

- به همین دلیل وقتی که به اختلافات آن دوران اشاره میکند، هنوز کمپین "تزهای راست کورش" را ول نکرده است. هنوز از آن فضا در نیامده است. هنوز فکر میکند کورش فراری سوسیالیسم بود. و هنوز فکر میکند باید بین کورش و بقیه حکمتیست ها جدایی انداخت. فراموش میکند آن کمپین وقت خودش هم ناکام ماند.

- در بعد تشکیلاتی نکاتی که ابراز کرد تعجب آورتر بود. در آن دوره ما اکثریت کمیته مرکزی بودیم و آنها اقلیت. آن زمان اگر قرار بود کسی فراکسیون تشکیل بدهد تا اکثریت شود، آنها بودند نه ما. در حالیکه ایشان در آن جلسه پالتاکی گفت که حکمتیست ها میبایستی میماندند و فراکسیون سازمان میدادند! این یعنی انتقادی به سبک و سیاست حمید تقوایی و راستش در کنار او سبک و سیاست خودش ندارد. آنها آن زمان دسته جمعی ضوابط حزبی را زیر پا نهادند، کمیته مرکزی را دور زدند و رفتند تجمع دلبخواهی شان را کنگره نام نهادند و راهی به جز جدایی برای ما باقی نگذاشتند. ایشان در آن جلسه پالتاکی به درست چیزی شبیه این گفت که در ارزیابی گذشته آدم میتواند جای بلندی بایستد، از آنجا به آن گذاشته بنگرد و ارزیابی واقعی تری داشته باشد(نقل به معنی). با این گفته توقع از علی جوادی این است که در یک نقطه بلند بایستد، سرش را بلندتر بگیرد، و مسئولیت اشعاب را تقبل کند. نه فقط این، علی باید توضتح بدهد با تز دولت حجاریانی چه میکند؟ اگر به آن جواب دهد، میتواند به اتهامات حجاریانی بودن خودشان هم پاسخ دهد، اشکال اطلاعیه دفاعی سیاوش دانشور را هم به وی توضیح دهد. او خود را حکمتیست و حمید تقوایی را چپ سنتی میداند، در عین حال مدعی است که میخواهد با او در یک حزب بماند. در این صورت با تز حزب یک بنی که قبل از همه نظر وی بود، چکار میکند؟

چه علی جوادی و چه بقیه اعضای فراکسیون اگر قادر به ارتقای مواضع خود به چنین نقطه ای باشند، متوجه میشوند که ماندن در آن حزب وقت تلف کردن است. با سنتی که در مقابل هر نقد جدی به یک انقلاب ایدئولوژیک، به ترور شخصیت و اتهامات عقیدتی پناه می برد، و در بعد تشکیلاتی هم در مقابل پرنسیب های حزبی دست به انقلاب و کودتا میزند، نمیتوان کار کرد. متوجه نیستند، آنها که دست راستی، جنگ سردی و مکارتیست مینامندشان، و میخواهند بروند شغل شریفتری پیدا کنند، در روز ملاقات در کنگره و جمع خود هدیه ای جز کلاه بوقی برای شان در کیف ندارند. با چنین جمعی فکر طرح نقشه مشترک فقط یک ذهنیت متوهم نسبت به خطی است که در مقابل منتقدین چیزی به جز جواب ایدئولوژیک ندارد.

حجاریانی های بعدی کدامند؟

این سوال جدی است. اختلافات دوران قبل از انشعاب ما به دلایلی که قبلا بحثش رفته است، سقط شد. نتیجتا مباحث آن دوره فرصت ایجاد یک جدایی کامل در خط و سیاست را پیدا نکرد. اختلافات این دوره هم با تردستی جناح حاکم در اذهان خیلی ها به کیس امنیتی نوید بشارت ربط داده شد. زیر هدایت کسانی از رهبری، مدتی قبل از در آمدن قرعه به اسم اسماعیل مولودی در درون تشکیلات شان، شایع بود که نوید بشارت خودعلی جوادی است. چه قبل و چه بعداز اعلام فراکسیون سیاست ترور شخصیت که یک سنت جا افتاده در این حزب است، به دقت پیش برده شد. نتیجه طبیعی آن سقط کردن دوباره بحث اختلافاتی بود که میتوانست برای خیلی ها روشنی بخش باشد. چنین نشد. در نتیجه بعداز اتمام فضای اختلافات این دوره با فراکسیون و پایان کمپین "حزب با قدرت بیشتری جلو میرود"، در هر بزنگاه سیاسی دیگری، باید منتظر پیدایش تعداد دیگری حجاریانی و مکارتیست در صفوف این حزب بود. خطر تولد مکارتیست های دیگر در این حزب اساسا به حضور‌سایه منصور حکمت بر آن گره خورده است. حکمت مدت زیادی نیست که از میان ما رفته است. هنوز میشود مقالات متعدد وی را به عنوان مطالب روز در نشریات چاپ کرد. و هنوز مراجعه هر چند صوری به حکمت در این حزب نادر نیست. بعلاوه، این حزب هنوز رسما به خط حکمت اظهار وفاداری میکند. نتیجتا یک پتانسیل بالقوه خطرناک در درون صفوف این حزب هست که در هر بزنگاهی، و بویژه هر جا گیر کردند، کسانی پراتیک حزب شان را با خط حکمت مقایسه کنند. مشکل دیگرتر این حزب وجود حزب دیگری است به اسم حکمت، که مدام میتواند برای صفوف آنها سوالات کفرآلود ایجاد کند. نتیجتا این حزب تا زمانی به شعبات نوع فدایی تجزیه میشود، یک خطر مداوم را با خود حمل میکند؛ "خطر منصور حکمت"!

ما رفتیم، فراکسیونی ها هم ناچار میشوند علیرغم تمایل خود بروند. سوال این است، حجاریانی های بعدی در تندپیچ بعدی تر کدامند؟


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 11:29 توسط محمد فتاحی | 

فستیوال آدم برفی در اشنویه، این شهر سالهاست که "شهرستان" است!

 

فستیوال آدم برفی در اشنویه، این شهر سالهاست که "شهرستان" است!

محمد فتاحي
چند روز قبل ای میلی داشتم از رفیق و دوست دیرینم مصطفی یونسی که فعلا کانادا زندگی میکند. نوشته بود فستیوال آدم برفی و ضرورت احترام به کودک در شهری برگزار شده که روزی "یا شهرستان یا گورستان" بزرگترین شعار و مطالبه اش بود....

برای جوانان و بویژه چپ های هم نسل من این شعار خاطرات زیادی از دوران قبل از روزهای قیام ۵۷ این شهر را به خاطر میآورد. عزیزانی که آن روزها فعالین چپ اشنویه بودند، به دنبال رشد روز افزون تظاهرات ها در شهرهای اصلی ایران در روزها و ماههای قبل از قیام، با تقلاهای زیاد قادر به سازماندهی یک تظاهرات مردمی در دل این شهر خفته شده بودند. بعدها به شوخی و طنز تعریف میکردند که سازش ناپذیرترن مطالبه ساکنین این بخش در آن تظاهرات "یا شهرستان، یا گورستان" بود. گویا به محض اینکه مردم شنیده بودند که چپ ها شعار "مرگ بر شاه" را سرمیدهند، بعداز مقاومتی بازاری مآبانه پراکندگی را آغاز میکنند. بعدها در موارد متعددی وقتی بحث اشنویه میآمد، همیشه جمعی در میان رفقا بودند که طرف دیگر را دست میانداختند که آنها "شهرستان" میخواستند، قیام و انقلاب تحمیل شد!

در دنیای واقعی قیام در این مناطق به وقوع نپیوست. سران عشایر "زرزا" با همدستی "قیاده موقت" تنها نیرویی بودند که در اشنویه قدرت را از رژیم سابق تحویل گرفتند. حزب دمکرات کرستان به دنبال، پا در جا پای همان سنت نهاد. انقلاب بعدها یواش یواش شروع شد و اولین شکوفه های آن در این مناطق بعدها در سنگر مقاومت مردم و چپ در برابر ارتجاع برخواسته از گور سر بر آورد.

تاریخ پیچیده ای گذشت.در طول بیش از دو دهه گذشته، مثل همه جای کردستان، این مناطق هم محل تقابل مداوم سنن متفاوت دو دنیای کهنه و مدرن در عرصه های مختلف زندگی بوده است. همیشه ناسیونالیسم و باقی گرایشات دنیای کهنه برای حفظ برتری سنن خود بر زندگی انسان محروم جنگیده اند. همیشه سنن متعلق به زندگی حال و آینده هم برای جا باز کردن خود تقلای جانانه به خرج داده اند. سالهای اخیر که نتیجه حاکمیت دولت فدرال "خودی" در آن طرف مرز برای مردمان زیادی در این طرف مرز هم روشن شده است، بیش از همیشه چشم مردم به جای شعارهای توخالی خاک و میهن، به دنبال حق و حقوق واقعی و زمینی در زندگی همین امروز است.

 آنچه که میتواند در دل این زمینه های مساعد تخم تغییرات مثبت در زندگی مردم بکارد، نسلی است که دنیایش، انتظاراتش، توقعاتش و حتی توانایی و ظرفیتهایش بسی از نسل ماهای قدیم متفاوت است. به این نسل باید دست مریزاد گفت. فستیوال شادی، تبدیل برف و سرما به لحظاتی گرم در زندگی محرومان، دفاع از حقوق کودک، و دفاع روشن از حقوق انسان بیش از همه دستاورد این نسلی است که در عمق جامعه مشغول کاشتن نهال هایی است که قبلترها نشانی از آن پیدا نبود.

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 16:42 توسط محمد فتاحی | 

تحرک دانشجویی و نگاهی به مطلب امین سرخابی از " گاهنامه "هاوری" نشریه سیاسی – خبری دانشگاه آزاد سنندج

 

تحرک دانشجویی و نگاهی به مطلب امین سرخابی از " گاهنامه "هاوری" نشریه سیاسی – خبری دانشگاه آزاد سنندج

 

m.fatahi@gmail.com

آقای امین سرخابی دانشجوی علوم سیاسی دانشگاه آزاد سنندج تقلای صمیمانه ای به خرج داده است تا افق "جنبش دانشجویی کردی "  را در دوره های متفاوت سیاسی بررسی و وضع سرگردان و بی افق فعلی آنرا ترسیم کند. برای این کار مقاله ایشان میگوید که "نگارنده چهار پارادایم رهایی بخش را در جنبش دانشجویی کردی بررسی میکند". و برای اشاره به آن پارادایم های مد نظرش دوره رشد و حضور آن "جنبش"  را چنین دوره بندی میکند:

یک-  قبل از انقلاب افق سوسیالیسم بر این جنبش حاکم است. دو- از سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۷۶ خودمختاری خواهی و سوسیال دمکراسی، سه- افق کردستان بزرگ، از سال ۱۳۷۶ به بعد که دوران دوم خرداد و اوج فعالیت پ.ک.ک است. و بلاخره چهار- "خلاء پارادایمی در جنبش دانشجویی کردی"، یعنی بی افقی سیاسی که دوره حاضر را مد نظر دارند.

برای پرهیز از کلی گویی،  دوره های مد نظر را با هم مرور کنیم:

یکم- دوران قبل از انقلاب

مقاله ایشان میگوید در این دوره افق سوسیالیسم بر "جنبش دانشجویی کردی" حاکم است. سمپاتی آقای سرخابی به سوسیالیسم موجب شده تا آنرا به عنوان یک "پارادایم رهاییبخش" به رسمیت بشناسد و این جای خوشحالی است. اما مقاله  ایشان به اشتباه از "جنبش دانشجویی کردی" در دوران قبل از انقلاب بحث به میان میآورد. تحرک دانشجویی آن دوره در کردستان رنگ قومی و ملی ندارد، و همانطوریکه ایشان توضیح میدهند دارای یک افق سوسیالیستی و چپ است. نمیتوان از شاخه دانشجویی یک جنبش ناسیونالیستی به عنوان جنبشی با افق سوسیالیستی نام برد. همه ما هم میدانیم که در دوران قبل از انقلاب ناسیونالیسم  کرد غیبت سیاسی داشت. آقای عبدالله حسن زاده دبیرکل یکی از شاخه های فعلی حزب دمکرات در کتابش به این واقعیت اعتراف کرده است که حزب دمکرات(به عنوان تنها حزب ناسیونالیست آن دوران) در دوره انقلاب "در گوش گاو خوابیده بود." جنبشی که حزب سیاسی اش چنان جای آرامی خوابیده است، نمیتواند دارای شاخه دانشجوئی بیداری باشد. تمام تحرکات عظیم دانشجویی در دوران قبل از انقلاب را مرور کنیم، جایی اثری از "جنبش دانشجویی کردی" یا "ترکی" و...یافت نمیشود. در کل آن دوره این جنبش در کنار جنبش ضد سلطنتی و ضد استبدادی تحرکی سراسری و غیر محلی و غیر قومی دارد.

دوم-  سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۷۶

مقاله آقای سرخابی میگوید در این دوره خودمختاری خواهی و سوسیال دمکراسی افق مسلط است.

حقیقت روشنی که در این بخش دیده میشود، ظهور ناسیونالیسم در کنار سوسیالیسم در جنبشهای سیاسی اجتماعی این دوره است. اما مقاله آقای سرخابی به اشتباه و احتمالا به دلیل کمبود اطلاعات تاریخی تمام این دوره را دو دستی تحویل ناسیونالیسم کرد داده است. بین این سالها چند اتفاق سیاسی جهانی و منطقه ای بوقوع می پیوندد که از عوامل تعیین کننده فضای سیاسی آن دوره اند: از طرفی تسلط رژیم بر تقریبا تمام ایران و جنگ و مقاومت در کردستان به سیاست در این منطقه رنگ محلی میزند. این زمینه ای برای رشد مطالبه خودمختاری و مطالبات محلی و ملی میشود. دو نیروی در گیر جنگ و مقاومت در کردستان یعنی کومه‌له و دمکرات هر دو پرچم خودمختاری در دست دارند، اما اولی به عنوان یک نیروی کمونیست خودمختاری را تنها به عنوان یکی از مطالباتش در دست دارد. همین کمونیسم کومه‌له موجبات تعرض حزب دمکرات و جنگ سراسری علیه آنرا فراهم میکند. جنگ داخلی چندین ساله در کردستان با تعرض دمکرات در ابعاد سراسری برای محدود کردن میدان فعالیت کومه‌له، با شکست سیاسی نظامی دمکرات، نتیجتا با انشعاب و دودستگی و ضعیف شدن کامل آن حزب، و با آتش بس یکجانبه و از موضع قدرت کومه‌له پایان یافت. این تصویر نمیتواند دارای فقط یک شاخه دانشجوئی، آنهم فقط ناسیونالیستی باشد. در درون خود جامعه هم قدرتمندترین تحرک سیاسی اجتماعی در کردستان سالهای ۱۳۶۴ تا ۶۸ جنبش قدرتمند کارگری در کردستان است. نباید فراموش کرد که میتینگ جمعیت چند  هزار نفره اول ماه مه سنندج در سال ۱۳۶۷ نه فقط بزرگترین تحرک سوسیالیستی-کارگری در سرتاسر ایران تا به امروز است، بلکه بزرگترین تحرک اجتماعی در کردستان آن روزها هم هست. این دوران دمکرات وضع جالبی نداشت تا جناح دانشجوئی آن وضع جالبتری داشته باشد. نشریات و ادبیات دمکرات و ناسیونالیستها در آن دوره را ورق بزنید، نیازی به استدلال ندارد. حتی هیچ ورق پاره ای در تاریخ آن دوره به نفع حضور یک جنبش به نام "جنبش دانشجویی کردی" شهادت نمیدهد.

اواخر سالهای هشتاد میلادی و هفتاد شمسی، واقعه ای جهانی و منطقه ای این معادله را به نفع ناسیونالیسم به هم میزند. دیوار برلین و بلوک شوروی و کل سرمایه داری دولتی فرو میریزد. بلوک غرب به سرکردگی آمریکا پیروز جنگ سرد است. حمله اول آمریکا به عراق به بهانه اشغال کویت، شکست ارتش صدام و در سایه آن قدرتگیری ناسیونالیسم کرد در کردستان عراق افقی بزرگ در مقابل ناسیونالیسم کرد باز میکند. قدرت و تحرک ناسیونالیسم کرد در کردستان عراق موجبات رشد و اوجگیری آنرا در مناطق دیگر کردستان منجمله در کردستان ایران نیز فراهم میکند. اگر در دوره قبل تر ناسیونالیسم کرد بی افق و سرگردان و بحرانی و ضعیف بود، این بار نوبت بحران در کومه‌له فرا رسید و ناسیونالیسم درون آن هم که سالها در حاشیه و سوراخ سنبه های سنن و رفتار و کردار کومه‌له خود را پنهان کرده بود، با دیدن تحرک جنبش عظیم سیاسی اش خارج از مرزهای سازمان کومه‌له، پرچم سیاسی به دست گرفت. در حالیکه ناسیونالیسم کرد در عراق به قدرت رسیده بود، ناسیونالیسم درون کومه‌له دلیلی برای همگرایی با سوسیالیسم و چپ درون سازمانش نمی یافت. جدایی کادرهای کمونیسم کارگری و بخش اعظم جناح چپ از کومه‌له نتیجه این ناسازگاری ناسیونالیسم و سوسیالیسم در آن سازمان بود. در کنار وضع نابسامان در چپ، و بدنبال تاثیرات قوی قدرت ناسیونالیستهای کرد عراقی، فضای ناسیونالیستی در کردستان ایران رو به رشد رفت، به تدریج  دو شاخه دمکرات به تبع نیاز سیاسی اجتماعی جنبش ناسیونالیستی در کردستان ایران  دوران اتحاد دوباره را طی کردند و تعادل سیاسی در جامعه کاملا به نفع راست چرخید. این اوضاع مساعد برای ناسیونالیسم کرد به طول تمام آن سالها ادامه پیدا کرد. در ادامه این وضع جریان دوم خرداد پیش آمد، که همه ما شاهد امید دیگری برای ناسیونالیسم کرد بودیم. دوران دوم خرداد، کل ناسیونالیسم کرد در کردستان ایران رو به قبله خاتمی ایستاد، در انتخاباتهای جمهوری اسلامی به امید گرفتن سهمی از قدرت محلی شرکت کرد. جدا شدن اقلیت راست و افراطی از کومه‌له و تولد سازمان زحمتکشان به عنوان یک سازمان قومی محصول عشق ناسیونالیسم کرد به "گفتگوی فرهنگ های" پرزیدنت خاتمی و شرکت در اداره قدرت محلی بود. ارتباطات مخفی و علنی خیل ناسیونالیستها با مامورین جمهوری اسلامی فقط بازی دادن آنها در آن دوره بود.

سوم- "پارادایم کردستان بزرگ"

رژیم اسلامی به هدف کنترل تمام عیار جریان ناسیونالیسم در کردستان ایران، به جای امتیاز به ناسیونالیسم در اپوزیسیون، راه را برای فعالیت علنی پ. ک. ک در همان دوره دوم خرداد باز کرد. جمهوری اسلامی ظرفیت های این سازمان را در فروش ارزان خود به دولتهای منطقه دیده بود. به همین دلیل آگاهانه میخواست این جنبش به جای دنباله روی از ناسیونالیسم کرد در احزاب ناسیونالیست کرد ایرانی، دنبال پ.ک.ک به صف شود. فرصت و امکاناتی که آن دوره برای فعالیت پ.ک.ک فراهم شد، به اضافه میلیتانسی آن در ترکیه، آنرا تاج سر ناسیونالیسم کرد کرد. این همان دوره ای است که به قول آقای سرخابی "پارادایم کردستان بزرگ" به عنوان پرچم این سازمان در میان بویژه جوانان پرچوش و خروش هواداران وسیع پیدا میکند. در ادامه این وضع، حمله نظامی امریکا به عراق و سرنگونی صدام و ریاست جمهوری آقای طالبانی اوج دلگرمی ناسیونالیسم کرد برای داشتن "قدرتی کردی" در چهارچوب "خاورمیانه بزرگ" است. :جنبش دانشجویی کردی" اساسا محصول رشد ناسیونالیسم کرد از سال ۱۹۹۱ میلادی تا مقطع اشغال عراق در سال ۲۰۰۳ است. ناسیونالیسم و قومگرایی در این دوره تقریبا دوازده ساله در تمام عرصه های سیاسی اجتماعی بازوی قدرتمند خود را می سازد. در تبلیغات و مدیا، در ادبیات و فرهنگ و هنر ناسیونالیستی و قومی، در میان جوانان بویژه ریشه های قدرتمندی میدواند. "جنبش دانشجویی کردی" محصول این دوران است. هر کسی و با هر معیاری سراغ مطالعه پروسه رشد این جنبش را بگیرد، باید از حضور فعال و قدرتمند آمریکا در جنگ اول خلیج شروع کند، به جنگ دوم آمریکا در عراق و اشغال این کشور برسد تا دوران پرچم مداوما در اهتزاز ناسیونالیسم کرد و "جنبش دانشجویی کردی" را در این مقطع تاریخی ببیند.

چهارم- "خلاء پارادایمی در جنبش دانشجویی کردی".

این دوره از مقطعی شروع میشود که پای معمار "خاورمیانه بزرگ" در لجنزار عراق گیر میکند. هر خبری ناگواری از شکست ارتش پرزیدنت بوش خبر ناگوارتری در قلب ناسیونالیسم کرد در ایران هم هست. از نظر اینها قرار بود بعداز عراق نوبت ایران باشد. قرار بود بعداز بمباران بغداد نوبت تهران باشد. قرار بود جنازه مردم در تهران و اصفهان و شیراز پلکان به قدرت رسیدن "جنبش کردی" هم باشد. "خلاء پارادایم در جنش دانشجویی کردی" با اعلام رسمی شکست آمریکا در عراق رسمیت یافت.

اما آقای سرخابی و هر عزیز دیگری باید متوجه باشند که جنبش دانشجویی غیر قومی و غیر ملی، آزادیخواه و برابری طلب و سوسیالیست خلائی در افق سیاسی ندارد. تحرکی که احتمالا خود آقای سرخابی در دانشگاه آزاد سنندج در آن نقش داشته است، "خلاء پارادایم" نداشت، به این دلیل ساده که "جنبش کردی" نبود. به همان اندازه که امید به جنگ و خونریزی سربازان آمریکایی در ایران کمتر است، به همان نسبتی که افق جنگ همسایه با همسایه کورتر است، به همان نسبتی که "پارادایم" جنگ و کشتار قومی ضعیف تر است، میدان برای جنبش انسانهای آزادیخواه و برابری طلب بیشتر است، عرصه رشد انسانگرایی بازتر است، فضای عشق به برابری و انساندوستی جای عشق به خاک و پرچم را میگیرد. خفه شدن سرود فاشیستی "ای ایران" در کنار پرچم های سرخ دانشگاه تهران در همین فضای "خلاء پارادایم های" ناسیونالیستی و قومی ممکن است.

خلاصه کنم: "جنبش دانشجویی کردی" به عنوان بازوی دانشجویی ناسیونالیسم و قوم پرستی کرد به دنبال  حمله نظامی بوش پدر رو به رشد نهاد، در دوران دوم خرداد و همزیستی برادرانه پ.ک.ک با جمهوری اسلامی هم نیرو گرفت، حمله دوم آمریکا به عراق نور دیگری در ایمان این جنبش بود، با شروع شکست آمریکا در عراق نیز پروسه سرگردانی اش را شروع کرد. "جنبش دانشجویی کردی" همزاد سرگردانی و بی افقی جنبش مادرش ، جنبش ناسیونالیسم کرد بی افق شده است و اکنون در خلاء و بلاتکلیفی بسر میبرد. درست بر عکس ،  اما تحرک دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب که نه تهرانی و اصفهانی و تبریزی و سنندجی است، نه کردی و ترکی و فارسی است، و نه قومی و قبیله ای و ملی است، تازه دارد راه پیشروی پیدا میکند. این جنبش بازوی جنبش وسیعتری در جامعه است که میخواهد فقر، فلاکت، فحشاء، اعتیاد، تبعیض، نابرابری، استبداد، عقب افتادگی فرهنگی، ستم جنسی و طبقاتی و ملی و مذهبی و  جنگ و همه مصائب سیستم اقتصادی اجتماعی حاکم همراه حاکمینش از جامعه جارو کند. دانشجو و جوان این جامعه که نفعی در بقای دنیای کهنه ندارد، چرا طوق قومی و ملی باید مانع همراهی اش با این جنبش شود؟

 امین سرخابی عزیز محکوم به درجا زدن در سنگر تناقضات نیست. برای این کار، کنار زدن "پارادایم" ناسیونالیستی و قومی و پیوستن به جنبش و جریان سوسیالیستی جواب است.

 


+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 15:55 توسط محمد فتاحی | 

کماندوهایی که روزه سیاسی میگیرند!

 

کماندوهایی که روزه سیاسی میگیرند!

 

محمد فتاحی

m.fatahi@gmail.com

 

۱۹ ژانویه ۰۷

 

ناسیونالیست ها و قوم پرستان کرد از طریق بازوی "حقوق بشری" شان جرائت کرده در کردستان فراخوان روزه سیاسی  به مردم داده اند. داستان قضیه در اعلامیه کمیته کردستان حکمتیست ها آمده است.

همه میدانیم که ناسیونالیسم کرد تا مدتی قبل گردو با دم می شکاند و زمین و زمان به توپ می بست، جلوتر از بوش راه خاورمیانه بزرگ را صاف میکرد و از دمکراسی آمریکایی پائین نمی امد. قرار بود کماندوهای اینها در تابستان گذشته همزمان با بمباران تهران، منطقه را به اشغال پوتین های شان در آورند. آن زمان نهاد حقوق بشری اینها قرار بود در پوشش آمبولانس به کارهای پشت جبهه ای مشغول باشد و سروران احزاب‌شان رهبر و فرمانده بمانند.

 

سؤال این است چرا آمبولانس های اینها جای تانک های شان را گرفته اند؟ چرا نهاد "حقوق بشری" خود را سرور و فرمانده کرده اند؟ و چرا به سبک جناحهای جمهوری اسلامی به روزه گرفتن روی آورده اند؟

 

پاسخ روشن است. آقای بوش، سردار بالاتر اینها، کسی که برایشان نقشه و خط و نیرو و امید و پول میداد، حالش خوب نیست. به همین دلیل تا اطلاع ثانوی ناسیونالیسم کرد باید امیدش را جای دیگری بیابد، و برای پیشبرد "کردایتی" پرچم افق شان را جای دیگری گره بزند. جمهوری اسلامی همیشه یک آپشن(انتخاب) اینها برای سازش و مماشات بوده است، حالا چرا نباشد؟ توسل به "روزه سیاسی" قبل از اینکه فراخوانی به مردم باشد، پیامی به سران جمهوری اسلامی است که "مثل سابق به دامن اسلام برگشته‌ایم!"  به قول بچه ها در زبان کردی، "نه قلی چه‌لانم دگ دگ!"

 

مشکل فقط این نیست. "حزب محبوب ملت کرد" هم تحت تاثیر ناراحتی های قلبی بوش چند پارچه شده است. نه فقط این، خبر زدوخورد مسلحانه و سنگربندی های اینها علیه هم  جزوی از اخبار منتشره در محافل خودشان است. تحویل سرکردگی در این فراخوان به شخصیت های داخلی کشوری ناسیونالیسم، ناشی از بیماری سیاسی شخصیت های خارج کشوری اینها در درون احزاب شان است.

 

جلو انداختن نهاد "حقوق بشر کردی" شان در این فضای شکست و نا امیدی، اعلام این نکته است که اینها به حقوق بشر در چهارچوب جمهوری اسلامی راضی اند، دمکراسی بوش بی دمکراسی!

 مانور در "تقاضا" از مشخصات ذاتی اینهاست. روزی به رهبری توده ای ها خودمختاری اسلامی، خودگردانی و خودگردانی اسلامی را هم از جمهوری اسلامی گدایی کردند، امام راحل جواب رد داد. جلو انداختن اعضای کرد زبان رژیم در مجلس فعلی و قبلی و خیل "کرد" های مقیم مرکز نه برای رهبری که برای ایفای نقش میانجیگری در مماشات جمهوری اسلامی و ناسیونالیسم کرد در این دوره است. راه انداختن کنگره کشف هویت برای "کرد" در تهران چند هفته گذشته، قبل از اینکه تقلایی برای یافتن هویت بحرانی باشد، اعتراف به این مسیر جدید است که "سرنوشت کرد" در تهران تعیین میشود نه در واشنگتن.

 

بوشی‌های عزیز دیروز و اسلامیون ناسیونالیست امروز!

شما هر نقشه ای دارید، هر امیدی جستجو میکنید، هر راهی را میروید، آزادید و مبارک. اما خوب است و منصفانه که بپذیرید که شکست خورده اید. بپذیرید که مردم در هیچ جایی همراه شکست خوردگان نخواهند آمد. این را اگر از ما نمی شنوید، اما ناچارید روز موعودتان با چشم خود ببینید و آنگاه ناچارترید باور کنید.

 

زنده باشید تا واقعیات دیگرتری را هم ببینید.

 


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 22:9 توسط محمد فتاحی |